صائبا اين غزل مرشد رومست كه گفت * « عيد بگذشت و همه خلق پى كار شدند »
*
در زير خرقه شيشهء مى را نگاه دار * اين ماه را نهفته در ابر سياه دار
بال و پريست نشو و نما را زمين پاك * پاس نَفَس براى دم صبحگاه دار
بىشاهد و شراب شب ماه مگذران * چشمى به روى ساقى و چشمى به ماه دار
پير مغان ز توبه ترا منع اگر كند * زنهار گوش هوش بدان خيرخواه دار
از ريشه برميار نهال اميد را * ته شيشهيى براى صبوحى نگاه دار
عرض صفاى سينه مده پيش غافلان * در پيش زنگى آينهء خود سياه دار
ماهى محيط را بسر از خامشى كشيد * صائب ببزم باده زبان را نگاه دار
*
كاش مىديدى به چشم عاشقان رخسار خويش * تا دريغ از چشم خود مىداشتى ديدار خويش
سر بدلها دادهاى مژگان خونآلود را * برنمىآيى مگر با تيغ لنگردار خويش
حسن عالمسوز را مشاطهيى در كار نيست * گرم دارد از فروغ شعلهيى بازار خويش
اى كه مىجويى گشاد كار خود از آسمان * آسمان از ما بود سرگشتهتر در كار خويش
مىروم چون لغزش مستان بپاى بيخودى * تا كجا سر بركنم زين سير بىپرگار خويش
روزگار برق فرصت خندهوارى بيش نيست * مگذران صائب بغفلت دولت بيدار خويش
*
گرچه از وعدهء احسان فلك پير شديم * نعمتى بود كه از هستى خود سير شديم
نيست زين سبز چمن كلفَت ما امروزى * غنچه بوديم درين باغ كه دلگير شديم
جز ندامت چه بود كوشش ما را حاصل * ما كه از صبحدم آمادهء شبگير شديم
گرچه از كوشش تدبير نچيديم گلى * اينقدر بود كه تسليم بتقدير شديم
شست آن روز قضا دست ز آبادى ما * كه گرفتار به آب و گل تعمير شديم
دل خوشمشرب ما داشت جوان عالم را * شد همان روز جهان پير كه ما پير شديم
تن نداديم بآغوش زليخاى جهان * راضى از سلسلهء زلف بزنجير شديم
صلح كرديم بيك نقش ز نقاش جهان * محو يك چهره چو آيينهء تصوير شديم
صائب آن طفل يتيميم در آغوش جهان * كه بدريوزه به صد خانه پى شير شديم