*
صبح در خواب عدم بود كه بيدار شديم * شب سيه مست فنا بود كه هشيار شديم
به شكار آمده بوديم ز معمورهء قدس * دانهء خال تو ديديم و گرفتار شديم
عالم بىخبرى طرفه بهشتى بودست * حيف ، صد حيف كه ما دير خبردار شديم
پاى زنگار بر آيينهء ما مىلغزد * صيقلى بسكه از آن آينه رخسار شديم
*
با گرانجانى تن دل چه تواند كردن * دانهء سوخته در گل چه تواند كردن
خاكسارى و تحمل زرِهِ داوديست * شورش بحر بساحل چه تواند كردن
پاى خوابيده بفرياد نگردد بيدار * پند با عاشق بيدل چه تواند كردن
سيل از كشور ويرانه تهيدست رود * باده با مردم غافل چه تواند كردن
ايمنست از خطر پردهدران پردهء غيب * خار با آبلهء دل چه تواند كردن
هر سر خار اگر نشتر الماس شود * با گرانجانى كاهل چه تواند كردن
شرم اگر پردهء مستورى ليلى نشود * پردهء نازك محمل چه تواند كردن
در پى حاصل اگر ديدهء موران نبود * آفت برق بحاصل چه تواند كردن
مانع شورش دريا نشود صائب موج * با جنون قيد سلاسل چه تواند كردن
*
خون رغبت را به جوش آرد لب ميگون تو * بوسه را آتش عنان سازد رخ گلگون تو
مىشود هر روز بر زنجيرش افزون حلقهيى * هركه مىگردد گرفتار خط شبگون تو
طوق قمرى بر كمر زنار گردد سرو را * در گلستانى كه باشد قامت موزون تو
مانع بىتابى دريا نمىگردد گهر * كى شود سنگ ملامت لنگر مجنون تو
چون كند مجنون عناندارى دل بىتاب را * مىكند رقص روانى كوه در هامون تو
عالم مكاره را مكر تو عاجز كرده است * چون برآيد صائب بيچاره با افسون تو
*
يك روز گل از ياسمن صبح نچيدى * پستان سحر خشك شد از بس نمكيدى
صد بار فلك پيرهن خويش قبا كرد * يك بار تو بيدرد گريبان ندريدى
چون بلبل تصوير بيك شاخ نشستى * ز افسردگى از شاخ بشاخى نپريدى