بارها كاويدهام خاكستر افلاك را * غير داغ عشق ، صائب ، اخترى در كار نيست
*
آرزو بسيار و آهم در دل درويش نيست * دشت پرنخجير و يك ناوك مرا در كيش نيست
خانهء اهل تعلق شاهراه حادثه است * دزد هرگز در كمين خانهء درويش نيست
سايه از ويرانهء ما مىكند پهلو تهى * خانهء ما از هجوم جغد پرتشويش نيست
مبحث عشق است اى زاهد خموشى پيشه كن * عرض علم موشكافيها بعرض ريش نيست
اى سكندر تا بكى حسرت خورى بر حال خضر * عمر جاويدان او يك آبخوردن بيش نيست
تا از آن تنگ شكر صائب جدا افتادهام * سايهء مژگان بچشمم كمتر از صد نيش نيست
*
خوش آنكه از دو جهان گوشهء غمى دارد * هميشه سربگريبان ماتمى دارد
تو مرد صحبت دل نيستى چه مىدانى * كه سر بجيب كشيدن چه عالمى دارد
لب پياله نمىآيد از نشاط بهم * زمين ميكده خوش خواب بىغمى دارد
تو محو عالم فكر خودى ، نمىدانى * كه فكر صائب ما نيز عالمى دارد
*
به زير چرخ دلى شادمان نمىباشد * گلى شكفته درين بوستان نمىباشد
بهركه مىنگرى همچو غنچه دلتنگ است * مگر نسيم درين گلستان نمىباشد
خروش سيل حوادث بلند مىگويد * كه خواب امن درين خاكدان نمىباشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پيدا * يكى چو صائب آتشبيان نمىباشد
*
تا تو در پرده شدى لالهرخان خار شدند * همه گلهاى چمن در پس ديوار شدند
اى بسا خيرهنگاهان كه بيك چشم زدن * چون شرر محو در آن لذت ديدار شدند
تا لواى خط مشكين ترا واكردند * سركشان چون علم زلف نگونسار شدند
هيچكس نيست كه داند بچه كار آمده است * بسكه مردم بتماشاى تو از كار شدند
كار موقوف بوقتست ، كه اشجار چمن * بنسيمى همه از برگ سبكبار شدند
يا رب ، اى عشق گرانمايه چه اكسيرى تو * كه همه بىجگران از تو جگردار شدند
رشتهء عمر بمقراض دو لب قطع شود * بيشتر خلق جهان بر سر گفتار شدند