كه شيوهء خاص صائب را تمثيل دانستهاند . اختصاص ديگر صائب بايراد نكتههاى دقيق اخلاقى و حكمى و عرفانى و اجتماعى به حد وفور است ، و اين هنرنمايى بواقع شكوه خاصى بغزلهاى او بخشيده . ازوست :
زهى ز انديشهء لعل تو پرخون جام فكرتها * ز خط عنبرينت پشت بر ديوار حيرتها
دل عارف غبارآلودهء كثرت نمىگردد * نيندازد خلل در وحدت آيينه صورتها
محيط از چهرهء سيلاب گرد راه مىشويد * چه انديشه كسى با عفو حق از گرد زلتها
نگنجد در قبا عاشق و گرنه از براى ما * مهيا كردهاند از اطلس افلاك خلعتها
درآ در حلقهء اهل نظر تا روشنت گردد * كه در بيمارى چشم نكويانست حكمتها
ادب بند زبان عرض مطلب مىشود صائب * و گرنه خامهء ما در گره دارد شكايتها
*
سهل مشمر همت پيران باتدبير را * كز كمال بال و پر پرواز باشد تير را
ريشهء نخل كهنسال از جوان افزونتر است * بيشتر دلبستگى باشد به دنيا پير را
عقل دورانديش بر ما راه روزى بسته است * ورنه هر انگشت پستانيست طفل شير را
مىرسد آزار بدگوهر بنزديكان فزون * زخم اول از نيام خود بود شمشير را
كشور ديوانگى امروز معمور از منست * من به پا دارم بناى خانهء زنجير را
نيست صائب ممكن از دل عقدهء غم واشود * ناخنى تا هست در كف پنجهء تقدير را
*
حسن عالمسوز او را ساغرى در كار نيست * چهرهء خورشيد را روشنگرى در كار نيست
آتش از خود مىدهد بيرون سپند شوخ ما * اين سبك سير فنا را مجمرى در كار نيست
قطرهء آبى بهم پيچد بساط خواب را * در شكست اهل غفلت لشكرى در كار نيست
هيچ نقشى نيست كز آيينه رو پنهان كند * دل چو روشن شد كتاب و دفترى در كار نيست
سيل بىرهبر به دريا مىرساند خويش را * شوق در هر دل كه باشد رهبرى در كار نيست
مطرب ما چون خم مى سينهء پرجوش ماست * محفل عشاق را خنياگرى در كار نيست
كهربايى حاصل ما را بغارت مىبرد * خرمن بىمغز ما را صرصرى در كار نيست
هرچه بايد آدمى با خويشتن آورده است * خواب چون افتاد سنگين بسترى در كار نيست
مىربايندت چو شبنم شوخى گلها ز هم * سير اين گلزار را بال و پرى در كار نيست