درخت هوس را نيفگنده از پا * نچيند دلت ميوهء شادمانى
رسيدن به خاك در دوست مشكل * ز بالانشينى ز والامكانى
قدم بر سر خويش نتوان نهادن * اگر آسمانها كند نردبانى
*
بپاى ديده چون خورشيد پيموديم دنيا را * كسى پيدا نشد كز خاك بردارد سر ما را
نشد مرغ دل رم ديدهام را بال و پر بندد * سر زلفى كه از شوخى بدام آورده عنقا را
طبيبى مىكند درد مرا درمان كه از دستش * بود بر دل جراحتهاى گوناگون مسيحا را
من آن ديوانهام كز غايت آشفتگى هردم * غبار خاطرم كوهى نهد بر دوش صحرا را
ببزم ميكشان چون مىروم با اين دل غمگين * كدورت مىكند در شيشه دردآميز صهبا را
اگر برداشتى از روى وحدت پردهء كثرت * توانى برگرفت از روى دريا موج دريا را
نمىدانم چه مستى كرده فوجى غمزهء ساقى * كه مىبينم چو دلهاى به خون آغشته مينا را
*
چو غنچه راز دل بلبل چمن درياب * زبان بكام كش و لذت سخن درياب
گشوده بند گريبان غنچه باد صبا * همه مشام شود بوى پيرهن درياب
درون خلوت و گنجايش نظر هيهات * جمال دوست ز بيرون انجمن درياب
چو لب بخنده گشايد نبات مصر ببين * كند چو زلف گره نافهء ختن درياب
قدم بچشمهء حيوان نه و سمندر باش * رفيق خضر شو و ذوق سوختن درياب
جمال دوست برون آمد از حجاب نقاب * تمام ديده شو و جلوهء سمن درياب
سخن بصرفه ادا كن درين چمن فوجى * و گرنه گوش شو و گفتوگوى من درياب
*
وسعت دهر باندازهء يك شيون نيست * جاى يك پر زدن ناله درين گلشن نيست
عرصهء دهر محيطى است كه چون موج در او * هيچكس را خبر از آمدن و رفتن نيست
عشق آن معركه آراست كه در لشكر او * نتوان يافت كسى را كه به خود دشمن نيست
گل رخسار تو از باغ بهشت آمده است * تربيت ديدهء آب و گل اين گلشن نيست
گر شود سرو نباشد ز تعلق آزاد * هر كرا سلسلهء زلف تو بر گردن نيست
گر شود راز جنون فاش نرنجى فوجى * عشق رسواطلب افتاده ، گناه از من نيست