تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1233

مساهمون:

ص١٢٣٣
نرنجى گر نگاهش بر رقيبان مىفتد فياض * كه تير خردسالان متصل يك جا نمىافتد
*
ما فيض كعبه از ره ميخانه برده‌ايم * سرخط مشرب از خط پيمانه برده‌ايم اى سيل برمگرد كه در انتظار تو * شد عمرها كه رخت بويرانه برده‌ايم با ما بجز صفاى دو عالم نمانده است * از دل غبار محرم و بيگانه برده‌ايم
*
هم در شيخ زدم هم ره رهبان رفتم * كافر از كعبه و از دير مسلمان رفتم عادت عكس نقيض فلكم مغلطه زد * كه پى درد بدريوزهء درمان رفتم خنده بر سستى اميد خودم مىآيد * از درت رفتم و اين طرفه كه خندان رفتم گرچه از آمدن خويش پشيمان بودم * ليكن از رفتن خود نيز پشيمان رفتم آمدم اين همه ره دست بدامان اميد * ليك با پاس ادب دست و گريبان رفتم اينكه جز لخت دلم هيچ ندادند نصيب * جرمم اين بود كه ناخوانده به مهمان رفتم همدمان ، منع من از ناله روا نيست كه من * بلبلى بودم و ناديده گلستان رفتم غيرتم گرد ملالت ز وطن بيش افزود * يوسفى بودم و از چاه بزندان رفتم بوى پيراهن يوسف شدم و بىاثرم * هرزه بود اينكه من از مصر بكنعان رفتم دورى از دوست ندانى گنه من فياض * رفتم از درگه او ليك بفرمان رفتم
*
گريه چون گرمست ز آن با ديده همدم ساختم * داغ دلچسب است ز آنش محرم غم ساختم ابر را در گريه افگندم چو طفل خردسال * بس‌كه او را پيش چشم خويش ملزم ساختم محرمى بايست تا دردى ز دل بيرون كنم * لا جرم دانسته با اشك دمادم ساختم سازگارى كرد غم فياض با من سالها * دور بود از مردمى من نيز با غم ساختم
*
گر جام ميى دارى عزم لب جويى كن * ور مهر بتى دارى فكر سر كويى كن اى غنچه سرى دارى در راه بتى درباز * وى گل دهنى دارى وصف گل رويى كن دانم كه وفايى نيست اى چرخ ترا بارى * چون خاك كنى ما را در كار سبويى كن اى خاك هوس تا كى شد فوت نماز عشق * از خون دل و ديده برخيز و وضويى كن فياض درين وادى راهيست بسرمنزل * هرچند نمىيابى بارى تك‌وپويى كن