تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1236

مساهمون:

ص١٢٣٦
آن را كه بماست « 1 » بر سر ايمان جنگ * او مؤمن و ز ايمان من او را صد ننگ مؤمن نشود تا نشمارد يكسان * با بانگ نماز بانگ ناقوس فرنگ
*
هرگه به خود آمديم از خود رستيم * چون دانستيم دل به خود بربستيم ديديم جمال يار در خويش عيان * ديوانهء خود شديم و خوش بنشستيم
*
تا مىنكنى ز معرفت شيرين‌كام * حاصل نشود كام تو از نقل كلام حلوا حلوا اگر بگويى صد سال * از گفتن حلوا نشود شيرين كام
*
شك نيست كه اسم بامسما ماييم * مفهوم تمام زشت و زيبا ماييم گر گفت كسى بما بدى رنجه نه‌ايم * چون ما صدق تمام اشيا ماييم
*
از بستگى خويش اگر واگردى * بر وارسى خويش مهيا گردى واگرد بگرد خويش مانند حباب * تا واگردى ز خويش و دريا گردى

90 - برهمن لاهورى « 2 »

چندربهان پسر دهوم راس لاهورى متخلص به « برهمن » از جملهء شاعران
هامش
( 1 ) - بجاى « با ماست » . ( 2 ) - دربارهء او بنگريد به : * بهارستان سخن ، ص 515 - 517 . * نتايج الافكار ، ص 106 - 108 . * گلزار جاويدان ، ج 1 ، ص 207 . -
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1236 | ذبيح الله صفا