آن را كه بماست « 1 » بر سر ايمان جنگ * او مؤمن و ز ايمان من او را صد ننگ
مؤمن نشود تا نشمارد يكسان * با بانگ نماز بانگ ناقوس فرنگ
*
هرگه به خود آمديم از خود رستيم * چون دانستيم دل به خود بربستيم
ديديم جمال يار در خويش عيان * ديوانهء خود شديم و خوش بنشستيم
*
تا مىنكنى ز معرفت شيرينكام * حاصل نشود كام تو از نقل كلام
حلوا حلوا اگر بگويى صد سال * از گفتن حلوا نشود شيرين كام
*
شك نيست كه اسم بامسما ماييم * مفهوم تمام زشت و زيبا ماييم
گر گفت كسى بما بدى رنجه نهايم * چون ما صدق تمام اشيا ماييم
*
از بستگى خويش اگر واگردى * بر وارسى خويش مهيا گردى
واگرد بگرد خويش مانند حباب * تا واگردى ز خويش و دريا گردى
90 - برهمن لاهورى « 2 »
چندربهان پسر دهوم راس لاهورى متخلص به « برهمن » از جملهء شاعران
هامش
( 1 ) - بجاى « با ماست » .
( 2 ) - دربارهء او بنگريد به :
* بهارستان سخن ، ص 515 - 517 .
* نتايج الافكار ، ص 106 - 108 .
* گلزار جاويدان ، ج 1 ، ص 207 . -