منش بار ديگر گدازم ز سر * مگر ره نيابد درو غم دگر
*
مرا آزمودست آن ترك مست * كه مىآيدم حق و باطل ز دست
گه از سبحه آرم در ايمان گره * زنم فاش بر رشتهء جان گره
گه آرم بزنار دستى درست * گره برگشايم ز هر سبحه چست
دلش گرچه سنگست و فولاد و روى * نكو مىشناسد دغل را نكوى
به اين شادمانم كه بىهيچ شك * ز سنگيندل خويش دارد محك
*
چو زهر اجل بايد آخر چشيد * چرا بايد از چرخ منت كشيد
چرا بايد از مردن انديشه كرد * چو بايد همين عاقبت پيشه كرد
چرا بايد از گور غمناك بود * همان گيرم آن خاك اين خاك بود
( از ساقىنامه )
دلا پيوسته در بند رضا باش * چو شاهين عدل ميزان قضا باش
بگرم و سرد همچون سايه خوش باش * اگر هم آفتابى سايهوش باش
چه سود آخر ترا زين گرم و سردست * كه چون سايه قضا دنبال مردست
( از : قضا و قدر )
83 - حكيم حاذق « 1 »
حكيم حاذق پسر حكيم همام الدين پسر حكيم عبد الرزاق گيلانيست .
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* مآثر الامرا ، مير عبد الرزاق خوافى ، ج 1 ، كلكته 1888 ، ص 587 - 590 . -