حلاوت نيست ليكن او خود را به از انورى مىدانست . ديوانى در كمال تزيين مرتب ساخته در قاب مرصع گذاشته هرگاه بمجلس مىآورد هركه بتعظيم آن برنمىخاست اگر عمده هم مىبود ناخوشى مىكرد و آن را بر رحل طلا گذاشته مىخواندند » ( مآثر الامرا ) . ازوست :
پر از محبت معشوق ماست سينهء ما * قرين كس نشود يار بىقرينهء ما
ستارهيى كه شب بخت را كند روشن * طلوع مىكند از آسمان سينهء ما
نزاكت دل ما بين و حرف سخت مگوى * كه سنگ راست خطرها ز آبگينهء ما
سپهر و كرسى و عرشند زينههاى دلم * نعوذ باللّه اگر كس فتد ز زينهء ما
ز كشتى دل ما پا برون منه حاذق * بر آب خضر روان مىشود سفينهء ما
*
هركه جمعيت آن زلف پريشان ديدست * او پريشانى ايام فراوان ديدست
تشنگان لب جانبخش ترا خضر چو ديد * شد پشيمان كه چرا چشمهء حيوان ديدست
گل بخلوت ندهد بار بهركس ورنه * همچو بلبل همه كس راه گلستان ديدست
حاذق از ديدن روى تو چه بيند يا رب * زلف ناديده بسى خواب پريشان ديدست
*
مقيد سر زلف تو پرغرورانند * شكار آهوى چشم تو شير زورانند
جماعتى كه مرا پند مىدهند از عشق * نكردهاند برويت نگه كه كورانند
ز بس كه معنى شيرين بهر طرف ريزم * بگرد خامهء من صف كشيده مورانند
غمين مباش تو حاذق ز خلق كاين مردم * به شكل مردم و در فعل چون ستورانند
*
لبتشنهايم و بر لب دريا نشستهايم * يك گام ره نرفته و از پا نشستهايم
راه سفر چگونه كنم طى كه در دو گام * مانند نقش پاى به صد جا نشستهايم
هر لحظه همچو باد كنم سير عالمى * با آنكه همچو كوه بيك جا نشستهايم
گر حفظ ما خدا نكند حال چون شود * ما شيشهايم و پهلوى خارا نشستهايم
از كنج خانه بر در كس پا نمىنهيم * آسوده از شرارت دنيا نشستهايم
دى وعده كرد يار و نيامد برم كنون * در انتظار وعدهء فردا نشستهايم