گر آتش دوزخم نشيمن گردد * دوزخ حيران سينهء من گردد
گر پينهء داغ من شود رشتهء شمع * هرچند كشند باز روشن گردد
*
روزى كه مرا زين ده ويرانه برند * تابوت مرا عاقل و ديوانه برند
اين نقل مكانيست كه بيماران را * زين خانهء بدشگون بدان خانه برند
*
آنان كه ز يكدگر جگر ريشترند * قومى پستر قبيلهيى پيشترند
در غربت مرگ بيم تنهايى نيست * ياران عزيز آن طرف بيشترند
*
من باده ز كوى مىفروش آوردم * مغز سر عقل را به جوش آوردم
تا بىتو چو خاروخس بسوزم خود را * خود رفتم و خاروخس بدوش آوردم
*
با آنكه بنيك و بد ندارم كارى * صد رشك بدين دو چيز دارم بارى
مردى كه هميشه خو كند با دردى * عمرى كه هميشه بگذرد با يارى
*
اى خواجه كه رخ چو بدر آراستهيى * تا درنگرى چو ماه نو كاستهاى
امروز بكش باده كه فردا چون گرد * از دامن روزگار برخاستهاى
( از ديوان مسيح )
شبى بىبهره از نور خدايى * سياهىبخش ايام جدايى
ز ظلمت مظهر قهر خداوند * بظلمتخانهء او مهر دربند
سيه گرديد در وى چشم اميد * ز تاريكى درو گم گشته خورشيد
ز سودا پيكر مه گشته باريك * چو سودايى گرفته كنج تاريك
نه اول داشت نه آخر نه نيمه * پر از طفل عدم صلب و مشيمه
( از مجموعهء خيال )
دلم را مهين اوستادى كه ساخت * ندانم كه بسيار يا كم گداخت
همى دانم اكنون كه بيگاه و گاه * درو غم كند چون صف مور راه