چون سكندر خواستم آيينه از جام شراب * در ميان جام مى پيدا و جم پيدا نبود
بس كه مىرفتم سبك در راهش از بيم رقيب * سربسر بر خاك يك نقش قدم پيدا نبود
حشمتى در وحدت خود داشت معشوق ازل * آن زمان آن كثرت خيل و حشم پيدا نبود
بس كه از حيرت برويش چشم شوقم بازماند * همدمم در ديده پيدا بود و دم پيدا نبود
دوش رفتم تا طواف كعبهء كويش كنم * از هجوم خيل نامحرم حرم پيدا نبود
با قناعت سير مىگشتند اهل دل مسيح * نام دينار و نشانى از كرم پيدا نبود
*
در اميد و بيم سرد و گرم ايامم هنوز * پخته مغزم همچو خورشيد و چو مه خامم هنوز
سير هر كامى بهر گامى كه گويى كردهام * گو بيا بنگر كه نگشوده ز هم گامم هنوز
با وجود آنكه عالمگير چون اسكندرم * اندرين ظلمات نشنيدست كس نامم هنوز
همچو ماهى دم بدم بر تابه بريانم ولى * برنياوردست صياد من از دامم هنوز
شمع گيتى گشت روشن شام من تاريك ماند * ظرف گردون گشت خالى پر نشد جامم هنوز
گرچه در خون مىتپد چون مرغ بسمل روز و شب * ياد تمكين تو دارد مست آرامم هنوز
من صلاى درد بر عالم زدم ليكن ز ثقل * گوش اهل عافيت نشنيده پيغامم هنوز
صد هزاران ساله ره ز آنسوى آغاز آمدم * من كه در راه تو پيدا نيست انجامم هنوز
سيل اشكم آب دريا برد و من در آتشم * در ميان آب كوثر دوزخ آشامم هنوز
كى توانم چون مسيح آزاد بودن از نياز * در كمند زلف آن سرو گلاندامم هنوز
*
امشب كه ما و شمع حريفانه سوختيم * تا صبح داغ بر دل پروانه سوختيم
نگريختيم از نفس شعله چون شرار * كرديم پاى محكم و مردانه سوختيم
اى سيل اشك آتش از اميد شعله زد * تو خانه كن خراب كه ما خانه سوختيم
روشن نگشت راز و چراغ مراد مرد * اين شمع را تمام بافسانه سوختيم
ناسور شد تمام بيك حرف او مسيح * اين داغها كه بر دل ديوانه سوختيم
*
شب خيالش از دلم مستانه مىآيد برون * كافر بدمست ز آتشخانه مىآيد برون
بس كه دشمنخيز شد آب و هواى خانهام * گر درون رفت آشنا بيگانه مىآيد برون