از سيهبختى بهر منزل كه جا كردم دو روز * حسرت از بوم و بر آن خانه مىآيد برون
كهنه شد افسانهء فرهاد اكنون دور ماست * در جهان هر روز يك افسانه مىآيد برون
مىتواند چشم او كار دلم كردن تمام * مست خوب از عهدهء ديوانه مىآيد برون
در جهان هر غم كه بيرون كرد سر از گوشهيى * نيك چون ديدم به من همخانه مىآيد برون
گر بكارد دانههاى اشك گرم خود مسيح * خوشههاى شعله از هر دانه مىآيد برون
*
غمزهات با خلق اگر پنهان زبانى داشتى * كشتهء ناز تو بودى هركه جانى داشتى
هيچ دل بىزخم ناسورى نزادى از ازل * گر قضا مانند ابرويت كمانى داشتى
اى تن بدروز چون گرد از درش برخاستى * در زمين چون خو گرفتى ؟ كآسمانى داشتى
اى نفس از مصر جان بىبوى يوسف مىرسى * پيش ازين گاهى خبر از كاروانى داشتى
اى زبان از حيرت ديدار خاموشيت چيست * گاه با خود ماجرايى داستانى داشتى
دل قوى دار اى دل بىصبر و دل كاندر ميان * گم نمىگردى كه از داغش نشانى داشتى
بىزبانيهاى خود را عرض كردى اى مسيح * در طريق بىزبانى خوشزبانى داشتى
*
همدم چو به خاك درسپارى تن ما * سازى ز پلاس چاك پيراهن ما
آن آب كه بر تربت ما خواهى ريخت * زنهار بيفشار هم از دامن ما
*
از دود دلم زلف صبا در گرهست * خون در رگ نافهء ختا در گرهست
اين رشتهء جان كه در تنم خفته چو شمع * در هر عضوى جدا جدا در گرهست
*
سرپنجه زبون شد و دليرى هم رفت * روباهى ما زود چو شيرى هم رفت
ايام شباب عطسهيى بود و گذشت * خميازهء عمر بود پيرى ، هم رفت
*
كس نيمگل از روى تو چيدن نگرفت * كآن رنگ گل از كفش چكيدن نگرفت
تا روى ترا خداى ديدن نگرفت * گويى سامان آفريدن نگرفت
*