*
« 1 » نعمة الله اختر برج سعادت شاه يزد * آنكه چرخش سرنمىپيچد ز طوق انقياد
چون بتبريز آمد ارباب سخن گشتند ازو * بر مراد خويش قادر جز شريف نامراد
با وجود آنكه گفتم مدح او بيش از همه * از همه كمتر در انعام بر رويم گشاد
گرچه محتاجم و ليكن بيش از آنم همت است * كز عطاهاى كمم گردد دل غمديده شاد
كاشكى هيچم ندادى تا چو حافظ گفتمى * « شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم نداد »
« 2 » زهى ز خوى بدت گرم فتنه را بازار * خدا ز خوى تو بيزار و خلق در آزار
ز روى و خوى تو صد بار بر دلست مرا * بدست و رويت و خويت از آن بتر صدبار
چو سرنگون شود ابروى زرد و چشم كبود * كه سقف قصر جمال تراست نقش و نگار
بعينه بچه ماند به نونى از زرنيخ * كه باشدش ز پى زيب نقطه از زنگار
قلم كه بود كليد در خزانهء جود * بدست ممسك تو چون رسيد شد مسمار
چو كارم از تو گشادى نيافت چون دفتر * بپيچ بر خود از اعراض هجو چون طومار
تو از خرى در نظم مرا اگر نخرى * نه نظم را شكند قدر و نه مرا مقدار
ولى ترا شكند طمطراق استيفا * ز من شكست چو يا بى بهجو مستوفا
كسى به چشم كبود تو كم نمودارست * چراكه آينهات در حجاب زنگارست
مرا گمان كه ز نيل است داغ بر زرنيخ * ترا خيال كه گل كرده زعفران زارست
ز آتش دل ما درگرفته گوگرديست * كزو هميشه فروزان چراغ ادبارست
بوقت گريه چو قارورهء شكسته بود * كز آن دو شيشه روان شاشهء دو بيمارست
دو لاجورد نگينند ليك ناكنده * اگر اشاره نمايىكننده بسيارست
هامش
( 1 ) اين قطعه را به نعيم الدين نعمة الله ثانى معروف بشاه نعمة الله يزدى فرستاد .
( 2 ) دو بند از تركيبى كه در هجو غياث الدين مستوفى سرود براى نمونهيى از هجاهايش كه معروفست ، نقل مىشود . چنان كه از گفتار شاعر معلومست غياث الدين مذكور مردى زردموى و كبودچشم بود .