به ياد چشم او تنها نه من بر خويش مىپيچم * بود شاخ غزالى هر رگ سنگ مزار من
نسازد كام تر همچون گريبان هوسناكان * لب دريا شود گر عطف دامان و كنار من
رگ سنگى است در كوه و گياهى خشك در صحرا * بهرجا عشق افگندست دامى در شكار من
پس از مردن ز قيد زلف او فارغ نيم قاسم * ببين تار كفن گرديد آخر شام تار من
*
تا شود آيينه جاى صورت احوال او * پاره سازد بند برقع شوخى تمثال او
بادهء شوق ترا از جام وحشت هركه خورد * همچو نقش پا دو عالم ماند از دنبال او
گر بدين رعنايى از طرف چمن پيدا شود * طوق سرو از گردن قمرى كند خلخال او
قاسم از اخلاص هركس مصحف دل را گشود * آيهء لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ آمد فال او
*
مىتپد دل در برم از شوخى سيارهيى * چشم داغم مىپرد ، مىآيد آتشپارهيى
سير گلشن رفتى و رنگ چمن پرواز كرد * گل بسيلى سرخ مىدارد مگر رخسارهيى
تا نگشتم محو رخسار تو معلومم نشد * دين و دنيا چيست ، كار مردم بيكارهيى
مىزنى لاف تجرد تن چه آرايى بزرق * خرقهء درويش بس باشد دل صد پارهيى
در شكست ماست حكمتها ، كه چون كشتى شكست * غرقهيى را دستگيرى مىكند هر پارهيى
غير يكرنگى بهارى نيست قاسم عشق را * چون نگريم خون ز دست دلبر ميخوارهيى
79 - كليم كاشانى « 1 »
ملك الشعرا ميرزا ابو طالب كليم كاشانى مشهور به « طالباى كليم » كه
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* تذكرهء نصرآبادى ، ص 220 - 223 . -