نعت پيامبر و امامان و بزرگان عهد خاصه حسنخان شاملو و شاه صفى و مير - ابو المعالى وزيرست . يكى از تركيببندهاى او از دستهء ساقىنامه تركيبهاييست كه در اين عهد بسيار رواج داشته و پيش ازين بنوع آنها زير عنوان ساقىنامها اشاره كردهام . شيوهء او در شاعرى همانست كه در سدهء دهم و نيمهء اول سدهء يازدهم رواج داشته . در غزلهايش انديشههاى باريك و تعبيرهاى دقيق كنائى و استعارى كم نيست ، قصيده را چندان خوب نمىسازد .
ازوست :
از داغ سوختيم دل آرميده را * آتش زديم خرمن آفترسيده را
نى فصل ماتمى نه بهار مصيبتى * اى ابر آبرو چه برى آب ديده را
تا انجمنفروز نگشتى ز لاف حسن * كوته نكرد شمع زبان بريده را
در روزگار زلف تو يا رب چه مىكند * آيينه چشم خواب پريشاننديده را
با لعل آبدار برابر نمىكند * اوجى لب جراحت پيكانمكيده را
*
گريهام را تا بسوى باغ راه افتاده است * باغبان پندارد آتش در گياه افتاده است
رهرو آزاد را از سختى منزل چه باك * كاه پندارد اگر كوهش به راه افتاده است
دشت محشر سنگلاخى گشته از عصيان من * هركجا پا مىنهم كوه گناه افتاده است
چشم اميدم به راه كاروان خضر نيست * يوسفم در عالم ديگر بچاه افتاده است
گلشن وصل ترا نازم كه چندين نوبهار * سايهء ديوار او را در پناه افتاده است
كشتهء تير خودم ، اوجى شهيد نالهام * آتشم در خانمان دل ز آه افتاده است
*
يك نكتهء شيرين بمذاق هوسم نيست * تلخست سخن ، گفتم و پرواى كسم نيست
در راه وفا گرم روان را همه ديدم * آتش بجهان درزدهيى چون نفسم نيست
سوزند ز نزديكى آتش همه و من * غمگين كه چرا دست در آغوش خسم نيست
تا چند گره بر گره ، اى بخت گشادى * من بلبل خوشنغمه و ايران قفسم نيست
چون رشتهء پرتاب ز بيتابى زلفى * بر خود شده پيچان سر الفت بكسم نيست
اوجى بشكرخندهء راحت مفريبم * كاين شهد گوارا بگلوى مگسم نيست