تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1146

مساهمون:

ص١١٤٦
*
ناله‌يى را كه دلم رخصت پرواز دهد * بلبلان را خبر سرمه بآواز دهد كى گرفتارى ما در نظرش مىآيد * مىستاند دل ما را كه بما باز دهد سعى در كشتن خود بيش ز قاتل دارم * برق را خرمن من سوى خود آواز دهد اول عشق عجب سوز و گدازى دارم * بخت انجام مرا لذت آغاز دهد عافيت خونىِ دردست كسى مىخواهم * كه سراغش به من خانه برانداز دهد حكم ساقيست كه چشم سيهش اوجى را * مىدهد هرچه دهد از قدح ناز دهد
*
شعله‌طبعان كه ز تاب سخن افروخته‌اند * شمع را از نفس خويشتن افروخته‌اند بهر آن زندگيم داد كه زارم بكشد * چون چراغم ز پى سوختن افروخته‌اند شمع خورشيد غم از صرصر ايامش نيست * مگرش از جگر گرم من افروخته‌اند لذت سوز مرا از دل پروانه بپرس * شمع بسيار درين انجمن افروخته‌اند از چراغان سرشك من و اوجى داغند * لاله و گل كه چمن در چمن افروخته‌اند
*
مستيم خيز تا ره ميخانه سر كنيم * توفيق همرهست بيا تا سفر كنيم گر بىخود آمديم بكوى تو دور نيست * فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم نور چراغ انجمن طور مىدهد * چشمى كه در مصيبت پروانه تر كنيم ما را سرى بكسوت سامان نداده‌اند * خاكى اگر ز دست برآيد بسر كنيم افسرده است صحبت داغ جنون ما * مجنون كجاست تا گله از دوست سر كنيم در زير بار منت تأثير نيستيم * اوجى بيا كه شكر دعاى سحر كنيم
*
در گلشن دهر آبرو نتوان يافت * يك قطرهء مى در اين سبو نتوان يافت من بيت به بيت ديدم اين ديوان را * يك مصرع دلنشين در او نتوان يافت
*
از ضعف بدن بلب روانم نرسد * اظهار شكايت بزبانم نرسد از بس كه سبك كرده مرا درد گران * پرواز هما باستخوانم نرسد
*