مىدهد و ازينجاست كه تذكرهنويسان ضمن اشارههاى كوتاهى كه بحالش دارند او را « سرحلقهء عارفان آگاه » ( نصرآبادى ) و « بعرفان و از خودگذشتگى معروف » ( خوشگو ) و « عارفى با افضال ، در معارف الهيه مسلم آفاق و در مدارج حقانيه در عالم طاق » ( هدايت ) گفتهاند .
پسرش ميرزا ابراهيم ادهم كه از مادرى صفوىنژاد بود ، نيز مانند پدر شعر مىگفت ، اما شاعرى بود در ارتكاب مناهى بىپروا و مردى تند خوى و رندى بىباك ، در عهد شاهجهان ( 1036 - 1068 ه ) بهند رفت و بوساطت حكيم داود تقرب خان در خدمت پادشاه و اطرافيانش تقرب بسيار يافت ليكن بر اثر افراط در استعمال بنگ و غلامبارگى و بىبندوبارى و بى ادبى بزندان افتاد و عاقبت در هند بسال 1060 ه بدرود حيات گفت « 1 » . از سخنان رضى آرتيمانيست :
الهى بمستان ميخانهات * بعقلآفرينان ديوانهات
بنور دل صبح خيزان عشق * ز شادى بانده گريزان عشق
برندان سرمست آگاهدل * كه هرگز نرفتند جز راه دل
باندهپرستان بىپاوسر * بشادىفروشان بىشور و شر
كه خاكم گل از آب انگور كن * سراپاى من آتش طور كن
بميخانهء وحدتم راه ده * دل زنده و جان آگاه ده
كه از كثرت خلق تنگ آمدم * بهرجا شدم سر به سنگ آمدم
بيا ساقيا مى بگردش درآر * كه دلگيرم از گردش روزگار
ميى ده كه چون ريزيش در سبو * برآرد سبو از دل آواز هو
هامش
-در سينه هزار چاكم افزون شد * تا ديدهام آن چاك گريبان را
عاجز گشتى و گرنه از هوئى * ريزيم به خاك خون خاقان را
كم فرصتى ار نباشد از آهى * بر باد دهيم خاك كيوان را . . . و بسى ديگراز اين گونه بيتهاى ناتندرست كه بر من دشوار است تا آنها را از رضى بدانم .
( 1 ) - دربارهء او رجوع كنيد بتذكرهء نصرآبادى ، ص 359 - 360 ؛ بهارستان سخن ص 505 تا 508 ؛ سرو آزاد ص 84 - 85 ؛ صحف ابراهيم ، خطى .