از آن مى كه در دل چو منزل كند * بدن را فروزانتر از دل كند
مى معنىافروز صورتگداز * ميى گشته معجون راز و نياز
از آن آب كآتش بجان افگند * اگر پير باشد جوان افگند
ميى از منى و تويى گشته پاك * شود جان چكد قطرهيى گر به خاك
ميى سربسر مايهء عقل و هوش * مى بىخم و شيشه در ذوق و جوش
دماغم ز ميخانه بويى كشيد * حذر كن كه ديوانه هويى كشيد
بگيريد زنجيرم اى دوستان * كه پيلم كند ياد هندوستان
دلم خون شد از كلفت مدرسه * خدا را خلاصم كن از وسوسه
مغنى نوايى دگر ساز كن * دلم تنگ شد ، مطرب آواز كن
بگو زاهدان اينقدر تن زنند * كه آهنربايى بر آهن زنند
ازين دين بدنيافروشان مباش * بجز بندهء بادهنوشان مباش
چه درماندهء دلق و سجادهاى * مكش بار محنت بكش بادهيى
ز قطره سخن پيش دريا مكن * حديث فقيهان بر ما مكن
مكن قصهء زاهدان هيچ گوش * قدح تا توانى بنوشان و نوش
سحر چون نبردى بميخانه راه * چراغى به مسجد مبر شامگاه
خراباتيا سوى منبر مشو * بهشتى ، بدوزخ برابر مشو . . .
. . . رخ اى زاهد از مىپرستان متاب * تو در آتش افتادهاى من در آب
كه گفتت كه چندين ورق را ببين * بگردان ورق را و حق را ببين
ردا كز ريا بر زنخ بستهاى * بينداز دورش كه يخ بستهاى
فزون از دو عالم تو در عالمى * بدينسان چرا كوتهى و كمى
تو شادى بدين زندگى ، عار كو * گشودند گيرم درت ، بار كو
نماز ارنه از روى مستى كنى * به مسجد درون بتپرستى كنى
به مسجد رو و قتل و غارت ببين * بميخانه آى و فراغت ببين
بميخانه آى و حضورى بكن * سيهكاسهاى كسب نورى بكن
چو من گر ازين مى تو بىمن شوى * بگلخن درون رشك گلشن شوى . . .
( از ساقىنامه )
*