داند آن كس كه ز ديدار تو برخوردار است * كه خرابات و حرم غير در و ديوارست
اى كه در طور ز بىحوصلگى مدهوشى * ديده بگشاى كه عالم همگى ديدارست
همه پامال تو شد خواه سر و خواهى جان * و آنچه در دست من از تست همين پندارست
برخور از باغچهء حسن كه نشكفته هنوز * گل رسوايى ما از چمن ديدارست
باور از مات نيايد بلب بام درآى * تا ببينى كه چه شور از تو درين بازارست
*
مگر شور عشقت ز طغيان نشيند * كه بحر سرشكم ز طوفان نشيند
عجب بادهء خوشگواريست عشقت * كه در خون گبر و مسلمان نشيند
نشسته است ذوق لبت در مذاقم * چو گنجى كه در كنج ويران نشيند
رضى شد پريشان آن زلف يا رب * پريشانكننده پريشان نشيند
*
جايى كه بطامات مباهات توان كرد * محراب صنم قبلهء حاجات توان كرد
من روى بكعبه نهم از خاك در تو * از كعبه اگر رو بخرابات توان كرد
چون روح قدس در طلبت زندهء شوقم * در عشق تو اظهار كرامات توان كرد
نه جرأت پروانه و نه تاب سمندر * دعوى محبت بچه آيات توان كرد
آنجا كه منم ز اهرمن اعجاز توان ديد * وآنجا كه تويى بندگى لات توان كرد
*
آنجا كه وصف آن قد و بالا نوشتهايم * اقرار عجز خويش همانجا نوشتهايم
حاصل ، دمى ز ياد تو غافل نبودهايم * يا گفتهايم حرف غمت يا نوشتهايم
از سوز اشتياق نيارم كه دم زنم * كآتش گرفت دست و قلم تا نوشتهايم
گويى بنوش باده كه عمرت شود دراز * ما خط عمر خويش بشبها نوشتهايم
دانيم راه راست ولى بهر مصلحت * خط الف به عادت ترسا نوشتهايم
شد پشت و روى نامه سيه با وجود آن * از پشت و روى نامه يكى نانوشتهايم
ناخوانده نامه پاره كند دور افگند * نام رضى بهرزه در آنجا نوشتهايم
*
كيم از جان خود سيرى ز عمر خويش بيزارى * سيهروزى سراسر داغ جانسوزى جگرخوارى