ندانم لذت آسودگى ليك اينقدر دانم * كه به باشد دلآزرده از سوداى بسيارى
بهم شيخ و برهمن در خرابات مغان رقصند * نه آن در بند تسبيحى نه اين در بند زنارى
چه در خلوت چه در كثرت بهرجا هركه را ديدم * نه خالى خلوتى از تو نه بيرون از تو بازارى
مگر صبح ازل سازد خلاصم ورنه چون سازم * كه پيچيده است گردم شام هجران چون سيه مارى
به كار خويشتن مشغول هركس را كه مىبينم * به غير از عاشقى كارى نيايد از رضى بارى
*
اين وادى عشق طرفه شورستانيست * غافل منشين كه خوش حضورستانيست
هر دل كه درو مهر بتى شعله گرفت * هرجا ميرد چراغ گورستانيست
*
در عشق اگر جان بدهى جان آنست * اى بىسروسامان سروسامان آنست
گر در ره او دل تو دردى دارد * آن درد نگه دار كه درمان آنست
*
چون نام لب تو سرو چالاك بريم * رنگ از رخ آب زندگى پاك بريم
داديم بباد بر تمناى تو عمر * مگذار كه حسرت تو بر خاك بريم
*
تا چند بساط شادى و غم گيريم * راه و روش مردم عالم گيريم
كو زلف مشوشى كه بر هم پاشيم * كو شعلهء آتشى كه درهم گيريم
*
صد شكر كه نيستم من از بىخبران * گه مست ز وصلم و گهى از هجران
دانشمندان تمام گريان بر من * خندان من ديوانه بدانشمندان
*
گر بويى از آن زلف معنبر يا بى * مشكل كه دگر پاى خود از سر يا بى
از خجلت دانايى خود آب شوى * گر لذت نادانى ما دريابى
*
از دورى راه تا بكى آه كنى * وز رهرو رهزن طلب راه كنى
يا رب چه شود كه بر سر هستى خود * يك گام نهى و قصه كوتاه كنى