درين فكر و انديشه جانم بسوخت * تن خستهء ناتوانم بسوخت
دريغا دريغا دريغا دريغ * دريغا كه بستند راه گريغ
مگر پير ميخانه كارى كند * كه بر تربت من گذارى كند
بفرمايد آن سرو آزاد را * همان ساقى پاكبنياد را
كه ريزد يكى جرعه بر خاك من * برافروزد اين گوهر پاك من
( از ساقىنامه )
كفن بسى به از آن پيرهن كه بر تن مرد * نه از ترشح خوناب ديده تر باشد
ازين چه شد كه عتاب تو خندهآميزست * كه زهر كارگر است ار چه در شكر باشد
*
چه باده است كزو جمله مست و مدهوشند * چه آتشست كزو كائنات در جوشند
به گوش مجلسيان صبا بَريدِ صبا * چه گفته است كه خون مىخورند و خاموشند
*
فداى پاى او سر مىتوان كرد * ز خاك پايش افسر مىتوان كرد
سر او چون شود گرم از مى لعل * چراغ از روى او برمىتوان كرد
اگر خورشيد برنايد ميا گو * ترا خورشيد خاور مىتوان كرد
*
نگارينا هميشه شاد مىباش * چو گل خرم چو سرو آزاد مىباش
ندانم اى پرىپيكر كه گفتت * بتن سيم و بدل فولاد مىباش
محمد بيستون آسمان را * بناله تيشهء فرهاد مىباش
*
دلى دارم چو خم باده در جوش * لبى همچون لب پيمانه خاموش
چو كرم پيله از جور زمانه * هم اندر زندگى گشتم كفنپوش
مرا در زير اين گردنده گردون * چراغى دان نهفته زير سرپوش
*
ايام مرا به كار نگذاشت * جز بىدل و بىقرار نگذاشت
گفتم كه شوم بروزگار اهل * نااهلى روزگار نگذاشت