چشم عبرت بين اگر در باغ بگشايى نقى * هر طرف بينى ز دست عشق او پا در گلى
*
پرسيد كه كيست هموثاقت همه شب * چون مىگذرد در اشتياقت همه شب
با وصل و فراق تو چه روزى چه شبى * وصلت همه روزست و فراقت همه شب
*
از خلق بريدن اثر بدگهريست * آميزش نيكان ثمرش پرهنريست
از خويش ببر وصلت بيگانه گزين * پيوند درخت باعث خوشثمريست
*
بىتابى تن ز پيچ و تابش پيداست * بىظرفى دل ز اضطرابش پيداست
راز دل پرعشق نگردد ظاهر * تا شيشه بود نيمه شرابش پيداست
*
بشكن كه درست گردد اى دل كارت * روشن گردد ز لمعهء انوارت
ويرانه شو اى خانه اگر مىخواهى * خورشيد درآيد از در و ديوارت
*
در بزم وصال جا كنون خواهم كرد * وز دل غم هجر او برون خواهم كرد
چشم از سر اختر زبون خواهم كند * خون در دل روزگار دون خواهم كرد
*
در روزنه همچو زندگان بهره ز نور * در شب نه چو مردگان نصيبى ز حضور
ما را همه روز تيرهروزِ تَهِ عمر * ما را همه شب سيهشبِ اول گور
*
در وادى عشق جمله نازست و نياز * طى مىشود اينجا همه اوضاع مجاز
هر سوى در آن كوى توان برد سجود * در كعبه ز هر جهت توان كرد نماز
*
مىسوختى اول دل و جان و تن هم * اكنون نزنى بر آتشم دامن هم
دارم سخنى ، راست بگويم يا نه ؟ * با من تو چنان نهاى كه بودى ، من هم !
*
بىحوصلگيست اينكه سالك ناگاه * خواهد شود از حقيقت كار آگاه