بواديى كه فشانى كلالهء مشكين * چو نافه بوى دهد خار خشك صحرايش
سياهخامى مجنون كند بليلى عرض * كه كرد ظاهر و باطن احاطه سودايش
بهشت آيد و گل در ره نظر ريزد * قدم نهى چو نقى در ره تماشايش
*
ما متاع زهد و تقوى را به آب افگندهايم * خويش را چون عكس ساقى در شراب افگندهايم
با لبش صد حرف موقوف تمنائى و ما * عقدهها بر رشتهء عيش از حجاب افگندهايم
غم مخور اى دل كه امروزست يا فردا كه ما * شاهد مقصود را از رخ نقاب افگندهايم
غير با او در شكر خوابست شبها تا بروز * ما ببيدارى نمك در چشم خواب افگندهايم
تا ز جور بىحساب او نقى لب بستهايم * ما جزاى خود ببازار حساب افگندهايم
*
خوش بود ز تو هرچه شب دوش كشيديم * هر زهر كه دادى همه چون نوش كشيديم
گردون نتواند كه كشد غاشيهء ما * تا غاشيهء عشق تو بر دوش كشيديم
شاخش همه شد سركشى و برگ همه ناز * سروى كه به ياد تو در آغوش كشيديم
از پيرهن چاك گل آن برگ كه گفتيم * بر گوش تو اى سرو قباپوش كشيديم
آنها كه تو ز آن زلف و بناگوش كشيدى * كرديم نقى حلقه و در گوش كشيديم
*
بلب بگو كه در آشتى فراز مكن * تو هم نگاه بر آن چشم فتنهساز مكن
فداى نيم نگاه تو جان و دل كرديم * تو هم مضايقه با ما بنيم ناز مكن
فرشتهاى تو و كس ظن بد نخواهد برد * به اين بهانه ز عشاق احتراز مكن
بيك سخن كه نهانى بمدعى گويى * ره هزار حكايت بخويش باز مكن
خوشست ناز ولى لذتش ز استغناست * بيك نياز كه بينى هزار ناز مكن
بسوخت جان جهانى ز آه و نالهء تو * مكن مكن نقى اين آه جانگداز مكن
*
قطرهء خونى كه ريزد ديده بر ياد گلى * در هوا گيرد پر و بالى و گردد بلبلى
هر شرر كافتد ز آه آتشينِ دل ، شود * داغدل پروانهيى بر ياد شمع محفلى
در وى آيد جان سوزانى و مجنونى شود * سايهيى كز من فتد بر خاك در سرمنزلى
قامت و رخسار و زلفى دان كه گرديدست خاك * در چمن هرجاست سروى يا گلى يا سنبلى