يك شب بروز بىتو نمىكرد جان من * گر التفات شاه نمىبود ياورش . . .
*
تا پيش تو باد آورد اين خستهروان را * بستم بسر انگشت صبا رشتهء جان را
از ديدهء ما اشك روان كرد چو برخاست * سروت كه نشاند از حركت آب روان را
تير مژه از جوشن جان صاف برون شد * تا كرد بلند ابروى او تير و كمان را
برداشتن ديده از آن روى چو خورشيد * شرطست كه در چشم كند تيره جهان را
درد دل من صعب و نفس سوخته مشكل * كز سينه به بالا برد اين بار گران را
پيش تو نقى اينقدر از قصهء دوشين * دانست كه مىسوخت سخن كام روان را
*
چندان دلم بپرسش چشم تو شاد نيست * داند كه بر تواضع مست اعتماد نيست
ناقابل است حسن تو را خال عارضى * مقبول نيست بنده كه آن خانهزاد نيست
بختم به زير دامن حرمان چراغ عيش * آن شب كند نهفته كه آسيب باد نيست
ناكاميم نگر كه ز بعد زمان هجر * شادم كه ذوق روز وصالم به ياد نيست
چشم نقى سفيد شد از انتظار تو * جز عكس خال روى تو به روى سواد نيست
*
پس از وفا دل اهل وفا بتان ببرند * خورند نعمت خوان اين گروه و خوان ببرند
بپاس عقل مشو غره كاين سيهچشمان * ز ديده مردمك چشم پاسبان ببرند
گر اين جمال ببستان برند لالهرخان * رواج و رونق نسرين و ارغوان ببرند
اسير داغ فراقست جان مهجوران * گمان مبر كه بمرگ از فراق جان ببرند
چه وقت بود كه اين بادهاى نوروزى * بجاى برگ گل از باغ ما خزان ببرند
چه حكمتست نقى كاين بتان دل عشاق * اگرچه فاش توان برد هم نهان ببرند
*
من از كجا و گزيدن لب شكرخايش * كه خون شود دل انديشه در تمنايش
خورد هوس همهجا دورباش غمزهء او * رود بلا همهجا پيشپيش بالايش
امل ز بادهپرستان لعل ميگونش * اجل ز گوشهنشينان چشم شهلايش
از آن به مهر تو اجزاى پيكرم ببرند * كه كرد جذب خيال تو حفظ اجزايش
كشد به پوست از آن نافه مشك را كه شدست * ز تازيانهء زلفت سيه سراپايش