بده ساقى آن عور مستور را * جگرگوشهء تاك انگور را
مرا ميزبانيست همكيش من * نهد خوان رنج و بلا پيش من
به من هر زمان درد و غم مىدهد * كريمست و منعم ، نه كم مىدهد
جفاى فلك را چو رويينتنم * درين آسيا سنگ زيرين منم
نياسايم از جور گردون دمى * نخورده غمى پيشم آيد غمى
بيا ساقى آن دشمن فكر را * به من بخش آن شاهد بكر را
كه با او دمى شادمانى كنم * كلاه نمد را كيانى كنم
ايا شاهد سرو بالاى من * فداى قدت جمله كالاى من
برقص اندر آيم كنم جان نثار * به خاك رهت سازم ايمان نثار
تو دامنفشانى چو از روى ناز * منت جانفشانم ز راه نياز
نكويى كن و روز فرصت شمار * كه هر هستيى دارد از پى خمار
( از ساقىنامه )
*
منم كه جان و دل از ننگ من ز تن بگريخت * ز بس كه بيهده گفتم ز من سخن بگريخت
بجلوه بود ببازار خودفروشى گل * چو ديد روى تو از شرم در چمن بگريخت
هلاك فيض محبت شوم كه از يعقوب * هزار رنج بيك بوى پيرهن بگريخت
*
نصيب كس نشود اين دلى كه من دارم * ز دل مپرس كه با ديده هم سخن دارم
هزار بت بشكستم برغم نفس و هنوز * درون كعبه يكى كهنه برهمن دارم
گناهكار توام ، گر كشى و گر بخشى * بدست تيغى و دست دگر كفن دارم
*
مكن ، ناگشته از خاطر فراموشا ، فراموشم * كه چون از خاطرت رفتم ز خاطرها فراموشم
ببازار محبت از پى سوداى دل رفتم * دچارم شد خريدارى كه شد سودا فراموشم
صفى چندان بدم كز لوح محفوظ ضمير او * چو نيكى از نهاد مردم دنيا فراموشم
*
از دورى ما هيچ غمين نيست دلت * يا خود ز جفاى ما بكين نيست دلت
ز آزردن ما يقين پشيمان شدهاى * پر بىمهرى ، اگر چنين نيست دلت