او را از لباس فقر بيرون آورد و در خدمت خود گرفت و او در دستگاه آن خان ادبدوست ترقى كرد چندانكه وظيفهء سالانهاش به 35000 روپيه رسيد و همه كارهاى مربوط بسپاهيان و زيردستان مهابتخان از كلى و جزئى در كف كفايت صفى درآمد چنان كه بقول معاصرش عبد الباقى نهاوندى از عمال معتبر و كاردان هند شد ، و همچنان در خدمت مهابتخان بسر مىبرد تا در سفرى كه همراه او بكابل رفت بسال 1028 ه درگذشت .
محمد امين رازى دربارهء او گويد « بلطف طبع وحدت ذهن موصوف بوده بسيار مهربان و بدل نزديك و گرمخونست و در يارى پاىبرجاى چون بيستون » . صفى اشعار بسيار داشت چنان كه تقى الدين اوحدى بليانى شمار آنها را چهارهزار بيت و فخر الزمانى در ميخانه قريب بششهزار نوشته و ساقىنامهء او را در هشتاد و شش بيت و دو بيت مشهور ديگر را از او نقل كرده و گذشته ازين منتخبى از اشعارش در مآثر رحيمى و عرفات و هفت اقليم و تذكرهء نصرآبادى آمده است . شيوهاش همان شيوهء سنتى شاعران پايان سدهء نهم و سدهء دهمست كه مىشناسيم . زبانش فصيح و گفتارش خالى از نقصست .
ازوست :
خارد ار پشت مرا انگشت من * خم شود از بار منت پشت من
همتى كو تا نخارم پشت خويش * وارهم از منت انگشت خويش
*
الا اى خردپرور كامجوى * همى باده مگذار و روى نكوى
از آن غم برون كن از انبارها * وزين شادى آور بخروارها
مكن تكيه بر هستى بىثبات * غنيمت شمر چند روزه حيات
ز هستى مزن دم كه مستى بود * ترا بند و زنجير ، هستى بود
مر اين بند و زنجير را جز بمى * نداند شكستن فلاطون و كى
علاج غم آن به كه از مى كنى * كنون گر نكردى ، دگر كى كنى . . .
. . . بده ساقى آن كيمياى رحيق * كزو شيشه شد لعل و ساغر عقيق
بعزت بياشام و عزت بده * كه در ده بزرگست سالار ده