با عشرت ميخانه و عيش رخ ساقى * جنت بيكى جو نخرم حور بنيمى
آبادى ميخانه بماناد كه از وى * گاهى بنسيمى خوشم و گه بشميمى
ما صافدلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لببلب و دست بدستيم
مى نوش كه بنياد جهان بر سر آبست * چيزى كه ز خويشت برهاند مى نابست
با اهل خرابات خمارست مكافات * در نامهء مستان نه ثواب و نه عقابست
با نشأة مى باك مدار از غم پيرى * بيمى ز خزان نيست اگر ريشه در آبست
آن به كه بمستى و خرابى گذرد عمر * چون كار جهان عاقبت كار خرابست
مستست كسى كز خودى خويش برآيد * اينجا غرض از مى نه خيالست و نه خوابست
اى ساقى مستان بزكات سر ساغر * رحمى كه ميان من و مستى شكرابست
دامان تو از كف مگذاريم درين دير * تا كوزهء ما را نمى از عهد شبابست
ما صافدلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لببلب و دست بدستيم
54 - صفى اصفهانى « 1 »
آقا صفى مشهور به « صفيا » ى اصفهانى از شاعران سدهء دهم و سدهء
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* تذكرهء نصرآبادى ، ص 305 .
* هفت اقليم ، تهران ، ج 2 ص 432 - 433 .
* تذكرهء ميخانه ، تهران ، ص 428 - 436 .
* مآثر رحيمى ، ج 3 ، ص 1653 .
* صحف ابراهيم ، خطى . -