اى باد ز گلشن خبرم ده كه ز مستى * شوق چمنم هست ولى بال و پرم نيست
هنگامهء ميخانه همينست كه از وى * رمزى به تو گفتم ، خبر از بيشترم نيست
ما صافدلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لببلب و دست بدستيم
چون پير مغان گفت كه زنار ببنديم * از طرهء هر مغبچه يك تار ببنديم
رفتيم كه چون دير مغان خانهء دل را * صد صورت بت بر در و ديوار ببنديم
آيين بتان را نتوان يافتن آسان * يكچند ميان از پى اين كار ببنديم
زين دست كه ناقوس مغان نغمه سرايد * بس قول و عمل بر سر بازار ببنديم
چون لعل بتان هست بميخانه چه حاجت * وقتيست كه رخت از در خَمّار ببنديم
در بتكده و صومعه نقشى و نگاريست * مى ده كه بساز دگر اين تار ببنديم
ما صافدلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لببلب و دست بدستيم
در مدرسه و صومعه بسيار دويدم * در علم و عمل چاشنى عشق نديدم
تحقيق نمودم چه مسائل چه دلائل * حرفى كه دهد بوى ز دردى نشنيدم
در ظلمت اوراق سيهشان همهء عمر * صد چشمه نظر كردم و آبى نچشيدم
تقليد و جدل را همه آماده و حاضر * كاين حرف كه گفتى بفلان حاشيه ديدم
اين مسألهدانان همه حمّال كتابند * گرديدم و زين قوم به مردى نرسيدم
غرقند بدرياى ريا و حسد و بخل * با عشق بپيوستم و زيشان ببريدم
ديدم كه همين گفتوشنودست و دگر هيچ * باز آمدم و رخت بميخانه كشيدم
ما صافدلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لببلب و دست بدستيم
از مال جهان گرچه ندارم زر و سيمى * دارم ز دل و ديدهء خود ناز و نعيمى
خورشيد چو گردد بجهان هيچ نيابد * در كيسهء قانع نه جديدى نه قديمى
هر عيش كه بينى ز پيش بيم زواليست * در سفرهء درويش نه عيشست و نه بيمى
از روح غذاگير كه اين آزپرستان * آخر ز پس مزبله دارند جحيمى
نانم ز كريمى است كه بىكديه دهد رزق * هرگز نكشم تنگ سؤالى ز لئيمى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1002
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١٠٠٢