نه دانشوران را ز دانش برى * نه تقوى ورانرا بتقوى سرى
عجب روزگارى گران محنتست * كه بر مردگان زنده را حسرتست
جهان چون دل عاشقان حزين * بيكبار زير و زبر شد چنين
بلاريز گرديده گردون دون * شده كار دين همچو دنيا زبون
چو زلف بتان عالم آشفته است * بهر دل سيه مار غم خفته است
چو در عالم هوش نبود سكون * من و عالم بيخودى و جنون
دهم همچو چشم سيه مست يار * سروكار خود را بمستى قرار
بمستى ز دنيا و دين وارهم * كه اين هر دو كوهند سد رهم
مى از نقش هستى كند سادهام * رهاند ز رنگ ريا بادهام
شراب رياسوز هستىگداز * گدا را ز شاهان كند بىنياز
بده مى كه در مذهب و كيش دل * چه كعبه چه بتخانه در پيش دل
بزن شيشهء كفر و ايمان به سنگ * بنه خشت خُم بر سر صلح و جنگ
غرض را چو يكسو نهد بُلهوس * سر صلح و جنگش نماند بكس
مشو پاىبند گل كفر و دين * بمستى فشان دست بر آن و اين
سمند طبيعت فلكتاز نيست * تذرو هوس عرش پرواز نيست
بهويى چو از شاخسار بقا * هواگير خواهد شدن مرغ ما
بزن عندليبانه زين گلستان * صفيرى بمرغان قدس آشيان
بكن خيمهء قيد ازين كهنه فرش * سراپرده بركش از آنسوى عرش
بكن همچو غنچه ازين باغ دل * فرو چون درختان مبر پا به گل
چو گل خيمه زن زين ميان بر كنار * كه پامال شد سبزه در رهگذار
به دنيا كسانى كه دين باختند * ز خرمهره فيروزه نشناختند
بيا ساقى از مى مرا وارهان * كه در بيخودى گردم از آگهان
بدستم ده آن آب آتش مزاج * كه اينست افسردگان را علاج
ز تحريك اين صيقل غمزدا * مگر گردد آيينهام رونما
بآبى بشويم سيه نامه را * دگرگون كنم گردش خامه را
بهنگامهء حشر با صد اميد * درآيم سيه مست و نامه سفيد
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 651
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٦٥١