در خلوت دل ببندم ز غير * شوم عرش پرواز لاهوت سير
بده ساقى آن آب كوثر سرشت * كزو بشنود روح بوى بهشت
بيك جام مى پخته كن خاميم * ببين بعد از آن دوزخ آشاميم
بده مى كه طومار غم طى كنم * دمى پيك انديشه را پى كنم
بده ساقى آن بادهء بتشكن * فرو ريز در جامم آن دُرد دَن
كه بر كوه اگر ز آن مى بىخمار * بريزى بريزد ز همچون غبار
بذرات اگر بررسد زين شراب * كند ذرهيى كار صد آفتاب
نمى گر كشد بحر ازين دُردِ دَرد * برآيد بچرخ از ته بحر گرد
انا الحق ز ماهى رسد تا به ماه * ز خرد و بزرگ و سپيد و سياه
بيا ساقى آن بادهء بىگزند * كه زاهدفريبست و داناپسند
بده مى كه اين آتش شركسوز * شب تيرهبختان كند همچو روز
غنيمت شمر پنج روزه حيات * كه دنيا نبخشد بقا و ثبات
شد افسرده صحبت حرارت نماند * فنا گشت سود و تجارت نماند
دريغا كه ايام فرصت گذشت * همه عمر در خواب غفلت گذشت
ندارم كنون غير شرمندگى * ز پير مغان ، آه ازين زندگى
سر خجلت خويش تا زندهام * من مست در پيش افگندهام
مگر لطف ساقى كند كار خويش * سر خجلتم را برآرد ز پيش . . . « 1 »
*
سر جدا كرد از تنم شوخى كه با من يار بود * قصه كوته كرد ، ورنه دردسر بسيار بود
تيغ بيداد آن بت صيادوش از خون نشست * تا فغان و نالهء مرغى درين گلزار بود
بخت بد بنگر كه چشمم را بخواب مرگ بست * در چنين روزى كه با او وعدهء ديدار بود
صبحدم گردى ز خاك درگهت مىبرد باد * روشن آن چشمى كه در وقتى چنان بيدار بود
دوش خاك خواريم بر سر ز هر سو ريختند * دشمنم در كوى او گويى در و ديوار بود
پرتوى چون رشتهء اميد از آن بت بگسلد * كش رگ جان از ازل پيوند با زنار بود
هامش
( 1 ) - اين مايه ابيات منتخب است از 117 بيت اول از ساقىنامهء پرتوى .