برخيز و گرم جلوه كن قد قيامتخيز را * بر عالم بالا فگن غوغاى رستاخيز را
آمد نسيم صبحدم دامان جولان برفشان * عطر دماغ عرش كن آن گرد عنبربيز را
زخمى كه در كوه بلا پرداخت مغز كوهكن * در بستر آسودگى پهلو درد پرويز را
تلخست ليكن قوت جان در نشأه دارد تعبيه * در كار بيدردان مكن ناز نيازآميز را
سر دادهايم از هر طرف ما و فلك بر جان هم * او خنجر خونريز را من نالهء شبخيز را
نه زورق كون و مكان در يك طلاطم بشكند * چشمم اگر بر هم زند مژگان طوفانخيز را
شانى به كف خونين دلى دارد كه در كوى بتان * پيش سگان مىافگند اينطور دستآويز را
*
در سينهء من سوز دلفروز نماندست * امروز مرا گرمى ديروز نماندست
بر آتشم آبى كه نبايد مفشانيد * كآن سوز كه دى داشتم امروز نماندست
چاك دل من سر بهم آورده مزن تير * كارى كه كند ناوك دلدوز نماندست
از گريهام آمد بسر رحم ، ببينيد * تأثير سرشكى كه در او سوز نماندست
مشنو سخن غير كه در خاطرشانى * انديشهء تعليم بدآموز نماندست
*
به سينه تير خوش دلپذير مىآيد * كه همچو روح بتن جايگير مىآيد
زمين سينه نيستان آرزو شده است * ز بس كه ز آن مژه باران تير مىآيد
طمع به خون دلم كرده كودكى كه هنوز * ز شكر لب او بوى شير مىآيد
كشيده تيغ و چنان مىرسد كه پندارى * پى خلاصى چندين اسير مىآيد
رسيد عشق و بدل درد و غم هجوم آورد * هجوم مىشود آنجا كه مير مىآيد
سرايت غم هجران نگر كه دى شانى * ز مجلس تو جوان رفت و پير مىآيد
*
از شراب وصل امشب بىشعور افتادهام * با وجود ناصبوريها صبور افتادهام
چاه در را هم مكن دشمن كه از ضعف غمش * هر شبى صد بار در سوراخ مور افتادهام
ساغر اميدم امشب از مى عشرت تهيست * چون چراغ كلبهء سائل ز نور افتادهام
شعلهء ديدار را بىتابى كافى نبود * چون نشد معلوم من در كوه طور افتادهام
تا مرا كوى تو مسكن بوده و ياد تو يار * كم بسوداى بهشت و ياد حور افتادهام