سنجر من و دل معتكف روضهء وصليم * عيسىنفسان فيض برند از نفس ما
*
طبل رحيل مىزند صبر گران ركاب ما * وه كه رسيد چون عنان نوبت پيچ و تاب ما
ابر نكرده تربيت چشمه نداده پرورش * آب ز ديده مىخورد مزرعهء خراب ما
ما همه شب چو زلف او تافتهايم تا سحر * صبح چو بىغمان زده خنده بر اضطراب ما
دور بكام تا بود ، نشأه تراود از قدح * بخت چو رو ترش كند ، سركه شود شراب ما
جسم غلطنماى را مظهر ذات حق شمر * آب حيات جوشد از ناحيت سراب ما
روز ز بيم طعن اگر شرم كنى ز آمدن * اى مه چارده درآ نيمشبى بخواب ما
سنجر اگرچه سربسر شعر تو دلكش است ليك * از همهء سفينه شد اين غزل انتخاب ما
*
شايستهء سوداى تو شوريدهسرى هست * در خورد تماشاى تو هم چشم ترى هست
تا گريه نشست از نظرم پردهء غفلت * انديشه ندانست كه جز من دگرى هست
از كوچهء تقليد به بيغولهء صلح آى * كاينجا بسوى كعبه و بتخانه درى هست
ايران نبود ، ملك خداوند وسيعست * آنجا نبود ، جاى دگر تاجورى هست
بىمشترييى نيست دُر نظم تو سنجر * از جيب برون آر كه صاحبنظرى هست
*
شب به سختى جانم آهنگ برون رفتن گرفت * خواستم آهى برآرم غيرتم دامن گرفت
نيست باك از كشتنم ، ترسم پشيمانى خورد * آنكه فتواى هلاك دوست از دشمن گرفت
اى كه از نقد دل و جان بىنصيبم ساختى * مىتوانى ذرهيى مهر و وفا از من گرفت
هيچ گردى خود ز راه كاروانى برنخاست * پير كنعان چون سراغ از بوى پيراهن گرفت
گرد او گردم كه جز كشتن ندارد شيوهيى * نازم آن دل را كه باج سختى از آهن گرفت
گرچه جز سنجر كسى در كشور عشقت نماند * غم خراج كشورى امسال از يك تن گرفت
*
تا چند دل از كوى تو خونينجگر آيد * خندان رود از پيشم و با چشم تر آيد
او سادهدل و خلوتيان حيلهگرى چند * تا باز ازين پرده چه آواز برآيد
از كبر نگردند بتان ملتفت كس * بيچاره غريبى كه به اين شهر درآيد