از ديدنت آن ذوق كه دل يافت نيامد * آن را كه ز در بىخبرى نوسفر آيد
برخيز و نمك پاره كن آسودهدلى را * سنجر نه كه آن مست ز در بىخبر آيد
*
همه تن ز آتش دل چو چنار درگرفتم * ز دلم خبر ندارى ز دلت خبر گرفتم
ز لب شكرفروشت بهزار حيله امشب * دل و جان گرو نهاده دهنى شكر گرفتم
پر و بال مىنمودم بهواى بوستانى * چو تو برفروختى رخ كم بال و پر گرفتم
دم واپسين زليخا به همين ترانه تن زد * كه بجذبهء محبت پسر از پدر گرفتم
بتلاش كوش سنجر ، نشوى ازين تسلى * كه ز فرقدان و جوزا كُلَه و كمر گرفتم
*
نه بر بيگانگان تنها در خلوتسرا بندم * بتوفيق خيالت در به روى آشنا بندم
نبندم از ادب مكتوب خود بر پاى هر مرغى * به او هرگه فرستم نامه بر پاى هما بندم
شود از وعدهات ز آنگونه دست از پا فراموشم * كه بهر يادبودش رشته بر انگشت پا بندم
ز بس ناديده وصلم گر ازو نقدى بدست افتد * نمىدانم كجا پيچم نمىدانم كجا بندم
گريبانچاك سنجر تا بكى گردد ، درين فكرم * كه آن ديوانه را يكچند در دار الشفا بندم
*
دنبال نظر چند بهر بلهوس افتم * در كاسهء هر سفره تهى چون مگس افتم
از شش جهت باديه راهيست به مقصد * تا چند بدنبال صداى جرس افتم
در طالع من نيست برافشاندن بالى * از دام گر آزاد شوم در قفس افتم
اميد كه چون گَرد بكويت بنشينم * از راه طلب گر ز صبا باز پس افتم
سنجر ز رفيقان خردمند گسستم * ترسم كه شبى مست بدست عسس افتم
*
تو چون خنجر كشى فتراكجويان * سر بدخواه بر بالين پسندند
متاع كفر و دين بىمشترى نيست * گروهى آن گروهى اين پسندند
*
بنايى كه محكم نباشد پيش * مصالح گر آرى ز روم و ريش
مهندس شود گر بفرض آفتاب * كند در ثباتش رقم بىحساب