كند خشت پولاد در كار او * بيندايد از قير ديوار او
بدان مايه گرچه تناور شود * كه سركوب سد سكندر شود
نباشد چو در اصل محكم نهاد * فرو ريزد از هم بيك تندباد
*
خوشا عشق و مستى سرشار عشق * خوش آن سر كه شد بر سر دار عشق
كسى كاو نپيچيد سر زين كمند * بگيتى چو منصور شد سربلند
عروسيست تا در برآيد كرا * هماييست تا بر سرآيد كرا
گر از خويش و پيوند بگسستهاى * مخور غم چو با عشق پيوستهاى
بشهرى كه نشناسدت هيچكس * شناسايى عشق آنجات بس
*
چه خوش گفت داناى رنگينسخن * بتعليم هشيار و مست اين سخن
كه هشيار هشيار يا مست مست * سخن را بهرحال آور بدست
ندانى كه كار سخن سرسريست * سخن نايب وحى پيغمبريست
سخن اولين پايهء قدرتست * خمير سخن مايهء قدرتست
سخن آسمانيست پستش مگير * زبردست دان زيردستش مگير
ز هر داده شعر خداداده به * سخنزاده از آدمىزاده به
برون ناشده پا ز دروازهاش * چو يوسف جهان گيرد آوازهاش
چو فرزند ماند سخن يادگار * و ليكن نه فرزند ميراثخوار
بماند پس از مرگ گر صدهزار * نيايد برو دست ميراثخوار
سخن را چنان گو كه ماند ز تو * بهر كس سلامى رساند ز تو
پس از مرگ فرزند ازو برخورد * نه دزدش برد نه ستمگر خورد
اگر پير كنعان سخن داشتى * فراغى ز بيت الحزن داشتى
ز يوسف كجا ياد مىآمدش * سخن به ز اولاد مىآمدش
چو هستت سخن در ميان يادگار * چه غم گر ندارى پسر در كنار
سخن هر كجا مىروى يار تست * همينست جنسى كه در بار تست
كه هر جا خطاب گرامى دهند * بشاعر امير الكلامى دهند