كرده و از اقامت در هند اظهار ملالت نموده است « 1 » و شگفتست كه او در آغاز با نوعى رنجش از ايران روى بهند نهاده و در يكى از غزلهايش چنين گفته بود :
ايران نبود ، ملك خداوند وسيعست * آنجا نبود ، جاى دگر تاجورى هست .
قصيدههاى سنجر در مدح جلال الدين اكبر و ابراهيم عادلشاه و ميرزا جانى بيگ پدر غازى بيگ وقارى فرمانرواى سندست و از آنها معلوم مىشود كه مدتى هم نزد اين ممدوح آخرى مىزيسته . شعرش بسيار روان و پراحساس و بر شيوهء شاعران پيش ازو خاصه گويندگان سدهء نهم و دهم و با كلامى پخته و منتخبست و غزل را بهتر از اقسام ديگر مىسرايد . ازوست :
دستور خرد چند كنم رسم جهان را * رفتم كه بيك گوشه نهم نام و نشان را
تا چند توان طعن گراندستى فرهاد * بازو بگشاييم و ببنديم زبان را
داغم بنمك خشك شد و زخم بالماس * آگه كن ازين تجربه مرهمطلبان را
بلبل برسالت چو رود نامه چه حاجت * كز خون دل آراسته طومار زبان را
گل رفت بتاراج خزان حسن تو باقى * اى تازگى از روى تو گلزار جنان را
طغيان جنونست به من جامه مپوشيد * بر قامت مهتاب مدوزيد كتان را
سنجر چو فتد راه بوادى قناعت * گيرم بدل آب روان ريگ روان را
*
بر دست كسى چشم ندارد هوس ما * بر خوان سليمان ننشيند مگس ما
احباب بشمشير اجل كشته نگردند * اين مژده بپروانه دهد مشت خس ما
برديم شب از نالهء دل راه به منزل * يك قافله را راهنما شد جرس ما
ما را به گل از ناله و بو دادوستد هست * راهى بچمن بس ز شكاف قفس ما
هامش
( 1 ) - گويد :. . . نوايى كه آن را تو دانى و من * مقامى كه ياد آورم از وطن
بلاييست دور از بر دوستان * تهيدستى آنگه بهندوستان
دريغا كه اين هند بيدادگر * فرو برده دندانم اندر جگر