*
بپاى گلبن حسنت هزار دستانيم * كه هر زمان به زبان دگر ترا خوانيم
ز سرّ عشق تو آگه شدم بلى سرّى * ز ما نهان نتوان كرد ، ما حريفانيم
اگر دمى بنشينى به روى خاك نياز * حديث آتش خود در دل تو بنشانيم
چو گنج باطن ما از غم تو معمورست * به روى ظاهر اگرچه ز رنج ويرانيم
ز ما عمل مطلب چون ز لا مكان آييم * كه جوهر عملى نيستيم ، اركانيم
حديث لعل درينجا كه گوش خواهد كرد ؟ * كه همچو دُر همه از لعل باده غلطانيم
بما مگوى نصيبى سخن ز علم و عمل * كه جز حديث محبت سخن نميدانيم
*
من كه با آن شوخ كمتر آشنايى مىكنم * بيشتر انديشهء روز جدايى مىكنم
چون ز درد او نيارم گفت يا رب يا ربى * گويم الله بر درش ، يعنى گدايى مىكنم
جان نبرد از دست آن بيگانه دل يك آشنا * بُلعجب جايى دلا من آشنايى مىكنم
نيستم هشيار يكدم از شراب عاشقى * طرفه تر بنگر كه دعوى پارسايى مىكنم
با نواى نالهها دارد نصيبى حالتى * تا نگويى نالهها از بىنوايى مىكنم
*
هست زنجير بلا سلسلهء اهل جنون * مىرود سلسلهء اهل جنون تا مجنون
چون به مقصود برم ره ز بيابان طلب * شامگه كوكب اشك ار نشود راهنمون ؟
مطلب همت عاليست دلا رتبهء عشق * گرد زهاد مگرد و مطلب از هردون
هيچكس مى نچشيدى به خدا در عالم * گر نبودى لب آن دلبر دلكش ميگون
آنچنان آه بتنگ آمده در دل كه اگر * دهنى باز كنم راست رود تا گردون
*
دل رفته چند جويى ز فقير ناتوانى * به تو من نكرده بودم دل خويش را ضمانى
نه همين ز نالهء من من و همدمم بتنگيم * بفغان درآمد اكنون ز فغان من جهانى
ندهى از آن لبم كام و دهى هزار وعده * چه اميد از تو كس را تويى و همين زبانى
غم و ناله چند پنهان بدرون كنى نصيبى * گذرى فگن برونها كه برآورم فغانى
*