ساختى آينهء خويش دل شيدا را * روى خود ديدى و هم روى نمودى ما را
عاشقان را نه جنون راهبر صحرا شد * آهوى چشم تو بنمود ره صحرا را
باش دريادل و از ديده دُر اشك بريز * كه در آن كو نبود قدر در دريا را
چند بر ما نگرى كج ، چه شدست اى زاهد * راستبين باش چو ما و نگر آن بالا را
دل ما را ز خرابات بخلوت مطلب * كه نباشد هوس شيد دل شيدا را
به شراب دگر از سر نرود سودايت * هم مگر لعل تو از سر برد اين سودا را
پر كن از بهر نصيبى قدح مى ساقى * چه غم از كاسهء مى عاشق بىپروا را
*
چو دوش از برم آن سرو سيمتن مىرفت * به چشم خويش بديدم كه جان من مىرفت
لبم بشيون و چشمم بگريه طوفان كرد * كه يار مىشد و جان من از بدن مىرفت
ز ديده رفت مرا روشنى هم اول شب * كه شمع جلوهگر من ز انجمن مىرفت
نشد مجال وداعم بگاه رفتن او * پى نظارهاش از بس كه مرد و زن مىرفت
دلم چو بلبل شوريده باز مىناليد * كه سرو گلرخم از عرصهء چمن مىرفت
فغان كه رفت و نظر پس نكرد تا بيند * كه چون نصيبى مسكين ز خويشتن مىرفت
*
نيكورخان كه جانب ما رو نمىكنند * دانستهاند هيچ كه نيكو نمىكنند ؟
و آن عاشقان كه بر رخ نيكو نهند چشم * هرگز كه گوش جانب بدگو نمىكنند
از چارسوى عشق نكويان نمىروند * تا كار ما تمام بيكسو نمىكنند
از بس كه خون كشتهء آن غمزه خوردهاند * تازى سگانش ميل بآهو نمىكنند
دارند روى دل بنصيبى بتان شهر * پيش رقيب اگرچه به او رو نمىكنند
*
كسى كو شد شهيد از غمزهء آن چشم بىباكش * بجاى لاله خيزد چشمهء خون از سر خاكش
چه گويم وه از آن حالت كه او مىنوشد و از شوق * مرا در آب و آتش افگند روى عرقناكش
لبش گرچه سخن گويد به نرمى با تو اما تو * نگردى غافل اى دل از خدنگ چشم بىباكش
در آن چاه ذقن تا كى دل ما مبتلا باشد * طناب زلف مشكين را بر او انداز و بالا كش
نصيبى را سيه گشتى درون از آتش حسرت * اگرنه دود دل مىشد برون از سينهء چاكش