اصناف شعر خصوصا رباعى بىبدل بود ، فدايى تخلص مىكرد . . . » از اوست :
وه كز تو غم خويش نهفتن نتوانم * وز بيم رقيبان به تو گفتن نتوانم
طالع نگر اى شوخ كه چون در سخن آيى * بى خود شوم از شوق و شنفتن نتوانم
شوخى دل و دين برد بغارت ز فدايى * وين طرفه كه مىدانم و گفتن نتوانم
*
حرم كه قبله بود هر طرف نماز در او * براى سجدهء خوبان بهانهء عجبيست !
*
از باغ جنان فتاده در دام عذاب * آدم ز پى گندم و من بهر شراب « 1 »
مرغان بهشتيم ، عجب نيست اگر * او از پى دانه رفت و من از پى آب
*
گر چشم گشايم بجمال تو خوشست * ور ديده ببندم به خيال تو خوشست
هيچ از تو بجز فراق تو ناخوش نيست * و آن نيز باميد وصال تو خوشست
*
دل عادت خوى جنگجوى تو گرفت * جان كرد عزيمت سر كوى تو گرفت
گفتم كه خط تو جانب من گيرد * آن هم طرف روى نكوى تو گرفت
*
خواهم كه چو پيراهن گلفرسايت * در جامهء جان كشم قد رعنايت
گه بوسه زنم چو آستين بر دستت * گه سر بنهم چو دامن اندر پايت
*
در موسم نوروز زبان شد همه بيد * وز آمدنت ببوستان داد نويد
گشتند درختان ز شكوفه همه چشم * وندر ره انتظار كردند سفيد
*
فصل گلومل نواى مرغان بهار * هست اين همه و تو غايب اى زيبايار
هامش
( 1 ) - براستى او « از غايت شرب مدام فرق ميان صبح و شام نمىكرد » ( تحفهء سامى ، 67 ) .