جمال مغبچه ديدى شراب مغبچه نوش * مگوى عذر كه در كيش ما مدارا نيست
ز پاى تا بسرش ناز و غمزه صف بسته است * هزار معركه و رخصت تماشا نيست
به حكم عقل عمل در طريق عشق مكن * كه راه دور كند رهبرى كه دانا نيست
فلك سراسر بازار دهر غم چيدست * نشاط نيست كه يكجاى هست و يك جا نيست
بپاى خويش كجا مىتوان رسيد كجا * كه طى راه فنا جز ببال عنقا نيست
هواى وصل كسى مىكند كه بلهوس است * در آن دلى كه محبت بود تمنا نيست
*
ساقى قدح نداد ، سفال و سبو نبود * چندانكه جرعهيى به چشم آبرو نبود
مىخواست بوسه رَختِ اقامت بگسترد * از فرش جبهه راه بر آن خاك كو نبود
دندانزدِ هزار نگاه گرسنه بود * لعل لبش كه باده به آن رنگ و بو نبود
از بىقرارى دلم ابرو ترش نكرد * باآنكه مىفروشِ مغان نيكخو نبود
ته جرعهيى نداد كه اسرار دوستى * لايق بهرزه مست سر چارسو نبود
تا صبحدم صنم صنمم بود بر زبان * كآنجا مجال عابد اللهگو نبود
ز آن حسرتى كه در دل من مىفروش كرد * بزم ميى نشد كه لبم خشك ازو نبود
*
نه فوت صحبت اين دوستان غمى دارد * نه مرگ مردم اين عهد ماتمى دارد
ميان اين همه احباب عيبپوشى نيست * دريده پردهتر است آنكه محرمى دارد
بخوشبيانى همصحبتان ز جاى مرو * كه پر ز نيش بود هركه مرهمى دارد
بهرزه دفتر اميد هر كجا مگشاى * كه مبتلاى هوا كار درهمى دارد
هزار حربه ز هر خار بايدش خوردن * نكوسرشتى اگر طبع خرمى دارد
ز طعن گرسنهچشمان دلير ننمايد * هلال عيد كه ابروى پرخمى دارد
بكاوش مژه رگهاى جانش بشكافد * تنكدلى كه چو من چشم پر نمىدارد
ز خويش و اهل گذر كن كه ملك بىخويشى * برون ز عالم اين خلق عالمى دارد
*
پرده برداشتهام از غم پنهانى چند * بزيان مىرود امروز گريبانى چند
ز آن ضعيفان كه وفا داشت درين شهر اسير * قفسى چند بجا مانده و زندانى چند