برخيز كه گر بهرهيى از نشأه نداريم * بارى بنشينيم بتهمت بر مستان
ايام بهار آمد و در خانه بمانديم * زين شرم كه بىمى نتوان رفت ببستان
تاريكى غم از افق سينه دميدست * يك شيشهء مى كو كه كنم شمع شبستان
در كشور آن قوم كه اين باده حلالست * گلرنگ چو رخسار بهارست زمستان
از ميكده مگذر كه در كعبه فرازست * بسيار مرو تيز كه اين راه درازست
آن راز كه در صومعه محجوب ز ما بود * در ميكده از صافى دلها بملا بود
قهرى كه شود هيزم او آتش نمرود * ديديم كه خاكستر او لطف و عطا بود
خَمّار دلش خوش كه پى مى گه و بيگاه * هرگاه كه رفتيم در ميكده وا بود
دى راهب بتخانه به من راه حرم را * نزديك نمود ار چه بسى دورنما بود
خورشيد بزنّار همى بست ميانش * در بتكده هر ذره كه در روى هوا بود
ديديم كه در ميكده هم شاهد و ساقيست * آن خانهبرانداز كه در خانهء ما بود
او بود كه در هركه نظر كرد بقا يافت * او بود كه از هرچه گذر كرد فنا بود
اين جلوه همانست كزو گريه بجوشيد * شورى شد و در قالب مجنون بخروشيد
غافل مگذر بتكده را هم حرمى هست * ز آنسوى خرابات چو رفتى صنمى هست
در ديده نمك ريز كه خوابت نربايد * شايستهء دريافتن از عمر دمى هست
در عشق چو عقل و خرد بادهپرستان * ويرانم و آگه نه كه بر من ستمى هست
آن نيست كه در هجر دلم را نخراشند * گر نيست سنان مژه نوك قلمى هست
دلتنگى من چون سبب خوشدلى اوست * دريوزه كنم از در هر دل كه غمى هست
ساقى غم نابودن مى سخت خماريست * مستيم اگر در قدح و جام نمى هست
دل بر خود و بر هستى خود از چه نهد كس * در هر نفس ما چو وجود و عدمى هست
جز جام مى عشق كه آيينهء صدقست * پيمانهء زهريست اگر جام جمى هست
آن به كه به غير از مژهء تر نشناسيم * لبتشنه بميريم و سكندر نشناسيم . . .
*