*
آن جلوه كه در پرده روشهاى نهان داشت * از پرده برآمد روشى خوشتر از آن داشت
ذوقى بچمن داد كه در خندهء ابرست * شورى ز گل انگيخت كه بلبل بفغان داشت
اين جلوهء حسنست كه در پرده نگنجد * اين قصهء عشقست كه پنهان نتوان داشت
در باغ خروش از در و ديوار برآمد * كز غنچهلبان خاك بدل راز نهان داشت
بىخواست برآورد سر از طرف چمنها * چندانكه زمين تازهنهالان جوان داشت
مشاطگى هر خس و هر خار صبا كرد * از بس كه چمن غاليه در غاليهدان داشت
ايمن نتوان بود گر از ابر بهارى * شد لالهستان هرچه زمين ژالهستان داشت
دستار گل امروز مگر گشته پريشان * ديروز گر از غنچه بسر تاج كيان داشت
تا هست جهان هست بهارى و خزانى * دلبستهء اين وضع مكرر نتوان داشت
كو عشق كه دود از دل پردرد برآرم * آهى كشم ، از هستى خود گرد برآرم
عشقست كه هم پرده و هم پرده درآمد * غماز دل و شحنهء خون جگر آمد
عشقست كه در پردهء حوا بخراميد * عشقست كه از كسوت آدم بدر آمد
عشقست كه بگذشته و آيندهء ما اوست * در هر نفسى رفت و برنگ دگر آمد
هان جان و دل آغوش و بغل خوش بگشاييد * كآن يار سفركردهء ما از سفر آمد
او بود كه از سينه بتاراج خرد خاست * او بود كه بر آتش دل جلوهگر آمد
آنگاه برانگيخت فراقى و وصالى * در صورت يكتايى از آن هر دو برآمد
تا چشم حسودان نكند كار برين كار * از دل بدلى ره زد و از سينه برآمد
آن يار كه معمورى دل از ستم اوست * صد شكر كه اين بار ستمكارتر آمد
نيك آمدى اى عقل مرا آتش خرمن * لبّيك ، زهى چشم اميدم به تو روشن
خيزيد كه گيريم مى از ساقى مستان * گرديم به حال دل آشوبپرستان
جامى دو سه نوشيم و درآييم ببازار * سرّ مى و ميخانه بگوييم بدستان
هان اى دل غافلشده هنگام صبوحست * گر جام ز ساقى نستانى مزه بستان
بىدردسر از خواب برآور كه بپيمود * بر ما خم و ساغر در و ديوار گلستان