چنين كه ناله ز دل جوشد و نفس نزنم * عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار
زمانه مرد مصافست و من ز سادهدلى * كنم بجوشن تدبير و هم دفع مضار
مرا زمانهء طناز دست بسته بتيغ * زند بفرقم و گويد كه هان سرى مىخار
اگر كرشمهء وصلم كشد وگر غم هجر * نه آفرين ز لبم بشنوند و نى زنهار
دلم ز درد گرانمايه چون جگر بفغان * دماغم از گله خالى چو خاطرم ز غبار
گل حيات من از بس كه هست پژمرده * اجل نمىزند از ننگ بر سر دستار
برون ز صورت ديباى بالشم كس نيست * كز آستين غم اشكم بچيند از رخسار
كدام فتنه شبى سر نهاد بر بالين * كه صبحدم نشد از خواب رو به من بيدار
بدان خداى كه در شهر بند امكان نيست * متاع معرفتش نيم ذره در بازار
اگر ز بوتهء خارى شبى كنم بالين * بسمى زلزله در دريدهام خلاند خار
بصيد مورى اگر ناوكى بزه بندم * دهان مار شود در گزيدنم سوفار
يقين شناس كه منصور از آن انا الحق زد * كه وارهد ز زمانه بدستگيرى دار . . .
*
ز عشوهها كه در آن چشم فتنهگر گنجد * به سينه درد تو بالله بيشتر گنجد
بعارضت نظرى دارم آرزو اما * خوشا دلى كه درو تاب آن نظر گنجد
نظر چگونه بپوشم كه با نظارهء تو * نه لذتيست كه آن در دل بشر گنجد
بحيرتم كه چرا نيست تاب نيمنظر * مرا كه نشتر الماس در جگر گنجد
چه آفتى كه باميد نيم عشوهء تو * جهان جهان غم و حسرت به سينه درگنجد
نه آنقدر ز غمت گريه آرزو دارم * كه آن بحوصلهء ديدههاى تر گنجد
از آن بگريه برون مىكنم ز دلتنگى * كه در دلم غم درد تو بيشتر گنجد
ميان عجز من و ناز او نه پيغاميست * كه در ميانه بجز قاصد نظر گنجد
ز لطف او نه بحالى شدم ز بىتابى * كه لطف ديگر و بىتابى دگر گنجد
نگاه كن به تبسم كه جاى مرهم نيست * بسينهيى كه درو شوق بيشتر گنجد
نه تاب چاشنيش آورد اگر به مثل * حلاوت لب او در دل شكر گنجد
شكوه مهر تو در تنگناى سينه مگر * بعون حوصلهء شاه دادگر گنجد . . .
*