مىشد « 1 » ، و به همين سبب بود كه ميلى و ولى دشت بياضى هر دو با او در اين راه معارضه داشتهاند . - همهء نويسندگان احوال ميلى از لطف طبع او سخن گفته و او را « صاحب فكر بلند و طبع چالاك » « 2 » دانسته و نوشتهاند كه « دلش از رموز عاشقى آگاه و طبعش در نظم شكفته و دلخواه » « 3 » بود ، و هدايت با آنكه بنظاير ميلى و انتخاب شعرهايشان توجهى چندان نداشت ، دربارهء او نوشت كه « طبع صافى و سليقهء وافى و ذوق عشقبازى از طريقهء غزلسازى او واضحست » « 4 » و بهمينسبب بيتهاى منتخب ازو نقل نموده است .
آذر كه نظرش « بخيالات او بسيار مايلست » همچنين كرده . نسخهيى از ديوان او بشمارهء 314
or
در كتابخانهء موزهء بريتانيا ملاحظه شد كه در حدود 2200 بيت غزل و رباعى را شاملست باضافهء قصيدههايى در مدح جلال الدين اكبر و نورنگ خان . بيشتر غزلهايش به طرز وقوعست . ازوست :
دل كه زياده مىكند قاعدهء نياز را * مايهء ناز مىشود خوى بهانهساز را
خون كدام تنگدل ريخته بر زمين كه تو * بر زدهاى چو شاخ گل دامن سرو ناز را
پيش تو نيم جان خود بازم اگر بمردمى * باز كنى بسوى من نرگس نيمباز را
تا بدرون بزم خويش از سر ناز خوانيم * آيم و از برون در عرض كنم نياز را
وعده خلاف كردهاى با من و سازيم خجل * رنجه بفرض اگر كنى لعل فسانهساز را
ميلى خسته بگسلد رشتهء عمر كوتهت * رخصت سركشى دهى گر مژهء دراز را
*
از مستى شب زلف تو بىتاب نمايد * از آتش مى لعل تو بىآب نمايد
حسن تو ز آسيب نگاه هوسآلود * چون مجلس بر همزده اسباب نمايد
هر چشم زدن آهوى ناخفته شب تو * اظهار خمار و هوس خواب نمايد
هامش
( 1 ) - بشرح حالش در همين جلد بنگريد .
( 2 ) - نتايج الافكار ، ص 619 .
( 3 ) - آتشكده ، تهران ، ص 89 .
( 4 ) - مجمع الفصحا ، ج 2 ، ص 39 .