مژگان تو در پيش سرافگنده ازين شرم * كز چشم تو آثار مى ناب نمايد
چون اشك من آن خانهنشين پردهدرى بود * از شرم كنون چون در ناياب نمايد
ميلى شده پابستهء آن زلف و بچشمش * مژگان تو چون خنجر قصاب نمايد
*
بار غم سنگيندلان بر جان غمفرسا نهند * هر كرا از پا دراندازند بر سر پا نهند
در مقام چارهسازى چون شوند اين سركشان * بر سر زخم تمنا داغ استغنا نهند
منزلم از بس كه چون ماتمسرا پرشيونست * خلق يكيك چشم بر در گوش بر غوغا نهند
شرم بادا عاقلان را كز پى دفع جنون * داغ بر سر بند بر پاى من شيدا نهند
خلق را شد عذر تقصيرات ما تقرير حرف * با تو صد بيگانه دل بر آشنايان نانهند
پا برون نتوانم از ويرانه چون ميلى نهاد * بس كه طفلان سر بدنبال من رسوا نهند
*
حاصل ما از نويد وصل پيغامست و بس * كار او از پختهكارى وعدهء خامست و بس
داد دشنام از دعا ، گويا نمىداند كه ما * مدعايى كز دعا داريم دشنامست و بس
خوشدلم كز بهر ناكامى نباشد بهرهمند * كامجويى كش بدل انديشهء كامست و بس
كى دلم چون مرغ بسمل گيرد از مردن قرار * عاشقان را در دل آرام از دلارامست و بس
اى كه دارى خار هستى در قدم منشين ز پا * كز تو تا منزلگه مقصود يك گامست و بس
مست مى را سرخوشى هر لحظه از بيماريست * سرخوشان عشق را مستى ز يك جامست و بس
هر طرف در عهد حسنت نامزد خلقى بعشق * ميلى بيچاره در عشق تو بدنامست و بس
*
ز من در شكوه آن شوخ بلا بودست دانستم * رقيبان را سر جنگ از كجا بودست دانستم
بمجلس صحبت او با رقيبان گرم بود امشب * بايشان پيش ازين هم آشنا بودست دانستم
در آغاز محبت چند روزى كز وى آسودم * فريبش مانع جور و جفا بودست دانستم
رقيبان در تماشا بودهاند امروز و من غافل * تغافلهاى امروز از كجا بودست دانستم
نشد تغيير در اطوار آن غير آشنا پيدا * قبول التماسم از حيا بودست دانستم
بمجلس باز آمد يار بعد از رفتن ميلى * از آن رفتن چه او را مدعا بودست دانستم
*