ز جو برده برگ خزان تاب را * زده صيقل آيينهء آب را
تو هم كن از آن آب گلگون كرم * كز آيينهء دل برد زنگ غم
بيا مطربا زآن نى هفتبند * پرآوازه كن هفت چرخ بلند
بلب نه نى و در دمم بنده ساز * بدم چون مسيحا مرا زنده ساز
خزانست از ايام گل ياد كن * چو بلبل ز نى نغمه بنياد كن
نى خشك كو نغمهء تر دهد * نهانيست كاندر خزان بردهد
بيا ساقى آن راحت روح را * مداواى دلهاى مجروح را
به من ده كه رنجورم و ناتوان * گل زرد من كن بمى ارغوان
خزانى چنين فرصت از روزگار * بهار جوانى غنيمت شمار
بغفلت مده زندگانى بباد * مكن بر بهار و خزان اعتماد
( شاهرخنامه )
« 1 » جهان گرديده داناى سخندان * چنين رخش سخن راند بميدان
كه چون مرغ دل فرهاد مسكين * مقيد شد بدام زلف شيرين
شهنشه را كسى ز آن آگهى داد * كه بر خسرو مبارك عشق فرهاد
دلش شد زلف شيرين را عنانگير * به خود ديوانه آمد سوى زنجير
به ياد لعل آن شيرينشمايل * در آب و آتش است از ديده و دل
لب ميگون وى دل بردش از دست * خيال مى فتاد اندر سر مست
هواى آن زنخدان بردش از راه * بپاى خود شتابان شد سوى چاه
خيال زلفش او را در سر افتاد * به خود رفت و بدام غم درافتاد
تمناى لبش پيش آمد او را * نمك بر سينهء ريش آمد او را
ببالايش دل او مبتلا شد * ز دست دل گرفتار بلا شد
به ياد لعل شيرين با دل تنگ * برون مىآورد لعل از دل سنگ
به ياد چشم او گريان و نالان * كند نظارهء مشكينغزالان
هامش
( 1 ) نقل اين بيتها از شيرين و خسرو قاسمى براى آنست كه خواننده چگونگى تقليد پابپاى مقلدان نظامى را ازو بداند .