من و تو عارض ذات وجوديم * مشبّكهاى مشكات شهوديم
همه يك نور دان اشباح و ارواح * گَه از آيينه پيدا گَه ز مصباح
من و تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هردو ز اجزاىِ « من » آمد
بود هستى بهشت امكان چو دوزخ * من و تو در ميان مانند برزخ
چو برخيزد ترا اين پرده از پيش * نماند نيز حكم مذهب و كيش
* *
تو مىگويى مرا خود اختيارست * تن من مركب و جانم سوارست
ندانى كاين ره آتشپرستى است * همه اين آفت و شومى ز مستى است
كدامين اختيار اى مرد جاهل * كسى را كو بود با لذّات باطل
چو بودِ تست يكسر همچو نابود * نگويى كاختيارت از كجا بود
مَوثّر حقشناس اندر همهجاى * منه بيرون ز حدّ خويشتن پاى
هر آنكس را كه مذهب غيرجبر است * نَبى فرمود كاو مانند گبر است « 1 »
چنان كآن گبر يزدان و اهرمن گفت * مر اين نادانِ احمق ما و من گفت
بما افعال را نسبت مجازى است * نسب خود در حقيقت لهو و بازيست
مقدّر گشته پيش از جان و از تن * براى هركسى كارى معيّن
جناب كبريايى لاابالى است * منزّه از قياسات خيالى است
چه بود اندر ازل اى مرد نااهل * كه اين يك شد محمّد و آن ابو جهل
كسى كو با خدا چون و چرا گفت * چو مشرك حضرتش را ناسزا گفت
خداوندى همه در كبريائيست * نه علّت لايق فعل خدائيست
كرامت آدمى را ز اضطرارست * نه ز آن كو را نصيبى ز اختيارست
ندارد اختيار و گشته مأمور * زهى مسكين كه شد مختارِ مجبور
هامش
( 1 ) - اشاره است بدين حديث : القدرية مجوس هذه الامة