جمع كردم بسى كلام عجيب * كردم آنگه مصنفات غريب
از فتوحات و از فصوص حكم * هيچ نگذاشتم نه بيش و نه كم
شيخ در سعادتنامه بذكر مقامات و اقوال پنج تن از مشاهير عرفاى اواخر قرن ششم در آذربايجان بنام بابا حسن سرخابى - بابا فرج تبريزى - خواجه محمد كججانى - خواجه عبد الرحيم تبريزى - خواجه صاين الدين تبريزى پرداخته است .
از جمله آثار منثور او يكى رسالهء حق اليقين فى معرفة رب العالمين 1 و ديگر مرآت المحققين 2 است كه هردو بطبع رسيدهاند دو رسالهء ديگر نيز به دو منسوبست كه بجاى خود دربارهء آنها سخن خواهم گفت . از اشعار اوست :
مشو محبوس اركان وز طبايع * برون آى و نظر كن در صنايع
تفكر كن تو در خلق سماوات * كه تا ممدوح حق گردى در آيات
ببين يكره كه تا خود عرش اعظم * چگونه شد محيط هردو عالم
چرا كردند نامش عرش رحمان * چه نسبت دارد او با قلب انسان
چرا در جنبشاند اين هردو مادام * كه يك لحظه نمىگيرند آرام
مگر دل مركز عرش بسيط است * كه اين چون نقطه و آن دَورِ محيط است
برآيد در شبانروزى كما بيش * سراپاى تو عرش اى مرد درويش
ازو در جنبش اجسام مدوّر * چرا گشتند يك ره نيك بنگر
ز مشرق تا به مغرب همچو دولاب * همى گردند دايم بىخور و خواب
بهر روز و شبى اين چرخ اعظم * كند دورى تمامى گرد عالم
وزو افلاك ديگر هم بدانسان * بچرخ اندر همى باشند گردان
ولى برعكس دَور چرخ اطلس * همى گردند اين هشتِ مقوّس
معدّل كرسى ذات البروجست * كه آن را نه تفاوت نه فرو جست
حمل با ثور با جوزا و خرچنگ * برو بر همچو تير و خوشه آونگ
دگر ميزان و عقرب پس كمانست * ز جدى و دلو و حوت آنجا نشانست