ثوابت يكهزار و بيست و چارند * كه بر كرسى مقام خويش دارند
بهفتم چرخ كيوان پاسبانست * ششم برجيس را جاى و مكانست
بود پنجم فلك بهرام را جاى * بچارم آفتاب عالمآراى
سوم زهره دوم جاى عطارد * قمر بر چرخِ دنيا گشت وارد
زحل را جدى و دلو و مشترى باز * بقوس و حوت كرد انجام و آغاز
حمل با عقرب آمد جاى بهرام * اسد خورشيد را شد جاى آرام
چو زهره ثور و ميزان ساخت گوشه * عطارد رفت در جوزا و خوشه
قمر خرچنگ را همجنس خود ديد * ذنب چون رأس شد يك عقده بگزيد
قمر را بيست و هشت آمد منازل * شود با آفتاب آنگه مقابل
پس از وى همچو عُرجُونُ القديمست * ز تقدير عزيزى كو عليمست
اگر در فكر گردى مرد كامل * هر آيينه كه گويى نيست باطل
كلام حق همى ناطق بدينست * كه باطل ديدن از ظنّ الّذين است
وجود پشه دارد حكمت تام * نباشد در وجود تير و بهرام ؟
ولى چون بنگرى در اصل اين كار * فلك را بينى اندر حكم جبّار
منجم چون ز ايمان بىنصيب است * اثر گويد كه از شكلى غريب است
نمىبيند مر اين چرخ مدوّر * به حكم و امر حق گشته مسخّر
تو گويى هست اين افلاك دوّار * بگردش روز و شب چون چرخ فخّار
وزو هرلحظهيى داناى داور * ز آب و گل كند يك ظرف ديگر
هرآنچ اندر مكان و در زمانست * ز يك استاد و از يك كارخانهست
كواكب گر همه ز اهل كمالند * چرا هر لحظه در نقصِ وَبالند
همه درگاه سَير و كَون و اشكال * چرا گشتند آخر مختلف حال
چرا گه در حضيض و گه در اوجند * گهى تنها فتاده گاه زوجند
دل چرخ از چه شد آخر پرآتش * ز شوق كيست او اندر كشاكش
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 768
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٧٦٨