همه انجم بر او گردان پياده * گهى بالا و گه شيب اوفتاده
عناصر آب و باد و آتش و خاك * گرفته جاى خود در زير افلاك
ملازم هريكى در مركز خويش * بننهد پاى يك ذره پس و پيش
چهار اضداد در طبع مراكز * بهم جمع آمده كس ديد هرگز
مخالف هريكى در ذات و صورت * شده يكچيز از حكم ضرورت
جهان خلق و امر از يك نفس شد * كه هم آندم كه آمد باز پس شد
ولى آنجايگه آمد شدن نيست * شدن چون بنگرى جز آمدن نيست
تعالى اللّه قديمى كاو بيك دم * كند آغاز و انجام دو عالم
جهان خلق و امر اينجا يكى شد * يكى بسيار و بسيار اندكى شد
همه از وهم تست اين صورت غير * كه نقطه دايره است از سرعت سير
*
محقق را چو از وحدت شهودست * نخستين نَظْره بر نور وجودست
دلى كز معرفت نور و صفا ديد * بهر چيزى كه ديد اول خدا ديد
زهى نادان كه او خورشيد تابان * بنور شمع جويد در بيابان
جهان جمله فروغ نور حق دان * حق اندر وى ز پيداييست پنهان
بود در ذات حق انديشه باطل * محال محض دان تحصيل حاصل
چو آياتست روشن گشته از ذات * نگردد ذات او روشن ز آيات
چو مبصر با بصر نزديك گردد * بصر ز ادراك او تاريك گردد
چو چشم سر ندارد طاقت تاب * توان خورشيد تابان ديد در آب
عدم آيينهء هستى است مطلق * كزو پيداست عكس تابش حق
شد اين كثرت از آن وحدت پديدار * يكى را چون شمردى گشت بسيار
جهان را سر بسر در خويش مىبين * هر آن چت كآخر آيد پيش مىبين
چو هست مطلق آمد در عبارت * بلفظ من كنند از وى اشارت