ناگه بخرابهيى گذر كرد * پيرى ز خرابه سر بدر كرد
پيرى نه كه آفتاب پرنور * در چشم سكندر آمد از دور
پرسيد كه اين چه شايد آخر * اين كيست كه مىنمايد آخر
در گوشهء اين مغاك دلگير * بيهوده نباشد اينچنين پير
چون راند بدان مغاك چون گور * پير از سروقت خود نشد دور
چون باز نكرد سوى او چشم * پرسيد سكندرش به صد خشم
گفت اى شده غول اين گذرگاه * غافل چه نشستهاى درين راه
بهر چه نكردى احترامم * آخر نه سكندرست نامم
دانى كه منم به بخت فيروز * پشت همه روى عالم امروز
دريا دل و آفتاب رايم * فرق فلكست زير پايم
پير از سر وقت بانگ برزد * گفت اينهمه نيم جو نيرزد
نه پشت و نه روى عالمى تو * يك دانه ز كشت آدمى تو
دوران فلك كه بىشمارست * هر ساعتش از تو صد هزارست
نه غول و نه غافلم درين كوى * هشيارتر از توام به صد روى
از روز پسين چو آگهم من * چون منتظران درين رهم من
غافل تو كه از براى بيشى * مغرور دو روزه عمر خويشى
با من چه برابرى كنى تو * چون بندهء بندهء منى تو
دو بندهء من كه حرص و آزند * بر تو همه روزه سرفرازند
گريان شد ازين سخن سكندر * بفگند كلاه شاهى از سر
از خجلت خود نفير مىزد * سر بر كف پاى پير مىزد
پير از سر حال ره نمودش * كاندر همه وقت ياد بودش
( از زاد المسافرين )
* *